نجم الدين ابو الرجاء قمى

48

تاريخ الوزراء ( فارسى )

اندازند و با زمين آيد . بر روى دولت سلطان مسعود ماه نو ديد . گوهر به آفتاب نيكوتر باشد ، و ماه از خورشيد نور گيرد . خامهء او بار ديگر ( 43 پ ) نگارندهء امور ملك شد . دريچهء مدت كار او باز كردند . پيرى او آب گل سرخ بود ، كه اگرچه سپيد باشد ، بويا بود . پيرى اصحاب حديث بود كه در آن فايدهء بسيار باشد . جز پير نشايد كه مرتب ملك باشد . سايهء هرچيز ، شبانگاه اضعاف آن بود كه در چاشتگاه . وقت ميوه خريف باشد ، نه بهار . خريف دهان را باشد ، و ربيع چشم را . نسيم تابستان ، شبانگاه خوشتر باشد كه نيمروز . مرغزار را كه چون شكوفه نباشد ، بهايى نبود . خواب آن خوشتر باشد كه آخر شب نزديك بامداد آيد . باران در آخر ماه بيشتر باشد ، كه در اول ماه . شكوفهء نماز ديگر نيكوتر باشد كه چاشتگاه . شمشير افروخته نماز پيشين بهتر از آن نمايد كه بامداد . چنان كه اديم جز از سهيل صلاح نپذيرد ، كار دولت جز به انديشهء پير جهان آزموده ، مستقيم نشود . باز و غراب به هم يكسان نباشند . پيرى ( 44 ر ) خندهء روى است . از كمان تا دوتا نباشد ، تير نشايد انداختن . آن را خود جهت تير انداختن دوتا كنند ، نه جهت شكستن . غراب باشد كه پيرى او ظاهر نشود . پيرى ، چراغ شب عمر است . هلال را بدان كه دوتا باشد عيبى نباشد . سپيدى ريش و موى را عيب آن است كه نشان مرگ است ، اگر نه ، سپيد نيكوتر از سياه . اگر سياهى پس از سپيدى بودى ، آن را به سپيدى خضاب كردندى . اگرچه سياهى موى برابر سياهى چشم است ، خضاب كردن معنى ندارد . خضاب كردن را وجهى نيست ، جز آنكه بر مصيبت جوانى آن را جامهء سياه دارند . از آن كس كه خضاب كند ، هيبت پيرى زايل نشود ، و جوانى بازنگردد . پس از جوانى و پيرى برآمده باشد . خضاب را هرگاه كه رنگ زايل شود ، پيرى نو پديد آيد ، و دلتنگى متجدد گردد . سپيدى