قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4327

تاريخ الفي ( فارسى )

و قناعتش به حدى بود كه شبى در شكار از لشكر دور افتاده بود . با معدودى چند از خواص گرسنه در صحرا تا نيم شب تردد كرده راه به جايى نبرد . در آن صحرا شبانى با گلهء گوسفند دوچار شده . نزديكان به عرض رسانيدند كه گوسفندى چند به زر بخريم . گفت : اگر شبان راضى بشود ، چه مضايقه ! چون نزديك شبان رفتند جواب شنيدند كه شبان صاحب گوسفند نمىباشد و برون اذن صاحب گوسفند ممكن نه . چون اين سخن به عرض پادشاه رسيد ، فرمود كه « راست مىگويد . » و آن شب بر گرسنگى صبر كرد . روزى بر سر عمارتى كه به جهت مدفن خود مىساخت ، نشسته بود . به حضور قاضى القضات رجوعى شد . آن روز او را هرچند بيشتر جستند ، كمتر يافتند . روز ديگر بر سر همان عمارت قاضى به حضور آمد . او را استفسار رفت كه كجا بودى كه در منزل نبودى ؟ قاضى گفت كه « به ضبط محصول باغ رفته بودم . » پادشاه پرسيد كه « محصول آن باغ چند است ؟ » گفت كه « محقّرى ، صد درهم باشد . » پادشاه گفت كه « روا باشد كه نام تو قاضى مسلمانان باشد و سال عمر از حدود سبعين گذشته و معلوم كه با اين ضعف بدن بقاى حيات چند روز ديگر باشد ، به نفس خود يك روزه راه به ضبط صد درهم مىروى ، با آنكه معلوم من است كه محصول املاك تو سوى سيم‌دار القضا زياده از پانزده هزار درم است و مصرفى و مخرجى و فرزندى كه به خرج محتاج باشد ندارى . من كه پادشاه تمام ايران و نوادهء چنگيز خان‌ام و مدت عمرم به سى نرسيده ، از كوتاهى امل به نفس خود در اتمام مقبرهء خود سعى مىكنم . » قاضى از سخن غازان خان كه مشتمل بر كمال حقيقت بود شنيد ، سر خجالت در پيش افكنده خاموش شد . و كمال حقانيتش را از اينجا قياس بايد كرد كه به وقت عزيمت بغداد در خانقاهى كه خود ايشان فرود آمده شيخى كه مقدّم خانقاه‌نشينان بود بر كنارهء صف در كمال تمكين سرى به جيب تفكر برده به وصول پادشاه قيام نكرده اصلا ملتفت نشد . نزديكان خواستند كه شيخ را آن‌چنان‌كه بايد آگاه كنند . ممنوع شده و به نفس نفيس نزديك شيخ رفته سلام كرده بنشست . شيخ چون روى پادشاه بديد ، از جاى برجست و در قدم پادشاه افتاد . پادشاه از وى موجب عدم التفات و تقاعد پرسيد . شيخ گفت كه « حاضر وقت خود غايب از ما سوى بودم و استغراق آن‌چنان من را فرو برده بود كه از دنيا و ما فيها خبرى نداشتم . » پادشاه پرسيد كه « چنين مقامى رفيع به چه حاصل مىشود ؟ » شيخ گفت كه « به لقمهء حلال بىشبهه . » پادشاه فرمود « اوقات گذار شيخ از چه ممر است ؟ » گفت : « از وظيفهء حلال كه پادشاه اسلام تعيين كرده . » غازان خان گفت كه « من ابو بكر داد باقابادى را بكشتم به مصلحتى با اولاد و مال و املاك موروث و مكتسب ايشان را به ظلم متصرف شدم . بعد از آن به خاطر رسيد كه تلافى اين مال را صرف خانقاه