قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4314

تاريخ الفي ( فارسى )

و در اين سال حاكم مصر و شام اكثر امراى خود را به دفع اعراب باديه نامزد كرد ؛ چه ، قطع طريق ايشان از حد گذشته بود . امراى مذكور كمال سعى به فعل آورده از سه طرف آن صحرا درآمده و بر ايشان ابقا نكردند و كار به جايى رسيده بود كه هركس دوچار مىشد ، با وى سخن نمىكردند و اگر مخرج حروف او فى الجمله به مخارج حروف اعراب باديه شباهت داشت ، به قتلش مبادرت مىكردند . و آن باديه را از شر وجود آن قوم پاك كرده با غنايم نامحصور كه از آن جمله هشتاد هزار گوسفند بود و سى و دو هزار شتر و پنج هزار اسب و سى هزار گاو و سيصد شتر بار شمشير و نيزه ، سواى آنچه لشكريان متصرف شده بودند ، برداشته به خدمت ملك ناصر معاودت نمودند . و هم در اين سال فرنگان ، جزيره‌اى از طرابلس را متصرف شدند و قلعه ساختند و آلات و ادوات قلعه مهيا نمودند و اسباب بسيار در آنجا آماده كردند . و ملك ناصر به ساختن كشتىها [ يى ] كه لايق سوارى مردان جنگى باشد امر كرده ، كشتى بسيار آماده شد مشحون به مردان كار ديده بر سر آن جزيره روان گرديد . به حسب اتفاق هم در نواحى مصر كشتى [ اى ] كه سردار لشكر مصر در آنجا بود به واسطهء تندبادى كه وزيد غرق شد . سواى سردار كه غرق شد ، جميع اهل كشتى به سلامت ماندند . و در اين سال حاكم بامر الله كه مصريان او را حنيفه « 1 » نام كرده بودند ، فوت شد ، و اسم خلافت به حكم ملك بر سليمان ، برادر او اطلاق شد و ملقب به المكتفى باللّه شد و خلعت خلافت پوشيد . و چون سلطان علاء الدين از سفر زنتنبور معاودت نمود ، در سنهء هفتصد و يكم [ هجرى ] برادرش ، الفخان كه حاكم آن قلعه بود و سلطان جلال الدين فريب‌خوردهء او بود ، درگذشت . و علاء الدين كه از فتنه‌انگيزى امرا ترسيده بود ، با مردم معتمد خويش مشورت كرده كه چه مىبايد كرد كه سدّ باب ياغيگرى مردم شود . يكى از ايشان به عرض رسانيد كه چهار چيز باعث فتنه مىشود . اول ، بىخبرى پادشاه از معاملات نيك و بد خلق . دويم ، شراب بر علانيه ؛ چه ، چون مجلس شراب منعقد شد و اهل مجلس مست شدند به اظهار ما فى الضمير بىاختيار اقدام مىنمايند و چون بر سراير يكديگر اطلاع پيدا كردند ، اتفاق كرده ، فتنه مىانگيزند . سيم ، خويشى و آمد و شد ملوك با يكديگر ؛ چه ، چون امرا با يكديگر خويشى كرده اتفاق كردند ، يكى را كه حادثه افتاد همه بالضروره با وى همراه مىشوند . چهارم ، كثرت زر و جمعيت ، چه ، هرگاه بداصلى اسباب سلطنت نزد

--> ( 1 ) . ق : خليفه .