قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

5078

تاريخ الفي ( فارسى )

ساخت و به قرايوسف پيغام كرد كه « در روز جنگ از اسب افتادم و دستم به درد آمد و هنوز آن درد باقى است و شراب نافع است . » و قرايوسف حيران شده او را در مجلس خاص طلبيد و هم‌كاسه شد . و هم در آن مجلس چندان سخنان دلپذير گفت كه از حبس نجات يافت و پهلوى قرايوسف نشست . و پير بداق خان او را كاسه داشت . و امير شيخ ابراهيم بجز آنچه پيشكش كرده بود هزار و دويست تومان ديگر به جهت حكومت شيروان قبول كرد و تبريزيان ضامن شده حكومت شيروان باز [ 553 ب ] به او مفوض شد . و از ديوان قرايوسف برات مبلغ مزبور را به نام اخى قصاب و ديگر تبريزيان مىنوشتند . و آنها رخوت « 1 » و اقمشه به محصلان مىدادند و بروات را نزد شيخ ابراهيم مىآوردند . و تمام زمستان شيخ ابراهيم هم‌پيالهء قرايوسف بود و در بهار رخصت يافته و اسمه « 2 » تبريزيان به جهت او داده بودند به هرچه زودتر باشد به ايشان رسانيد . و احوال مملكت روم آن است كه چون سلطان محمد به تسخير روم ايلى ( روملى ) و آن طرف مشغول بود ، محمد بيگ قرامان اغلان لشكر كشيده به برسا آمد و عوض پاشا ، حاكم آنجا را محاصره نمود و مردم قرامان به حصارگيرى مشغول بودند كه سلطان محمد جسد موسى را به برسا فرستاد . و چون خبر قتل موسى و فتح سلطان محمد به گوش قرامان اغلان رسيد ، سراسيمه از پاى حصار برخاسته متوجه ولايت خود شد . و به وقت كوچ ، نديم قرامان اغلان به وى گفت كه « چون مردهء موسى عثمانى را به برسا آوردند ، ما چنين مىگريزيم ، اگر احيانا زنده [ اى ] از آل عثمان رو به ما آورد حال چه خواهد شد ؟ » و سلطان محمد چون خبر طغيان قرامان اغلان شنيد ، به برسا معاودت نموده اسفنديار اغلان و گرميان اغلان نيز به او ملحق شدند و به الكاى قرامان درآمده آق‌شهر را گرفتند و در صحراى قونيه هردو لشكر به هم رسيدند و ايلچيان تردد نموده صلح شد . و محمد بيگ را سلطان محمد خلعت داده به برسا معاودت نمود و از آنجا به ادرنه آمد و از آنجا عزيمت افلاق نموده قاسم بيگ اسفنديار اغلان را با جمعى ديگر از امرا پيشتر روان نمود . و افلاقيان « 3 » پيشكش فراوان داده صلح كردند . و صمصون نيز در اين يورش به تصرف سلطان محمد درآمد . و سلطان مراد ، پسر سلطان محمد كه در اقاسيه بود ، به روم ايلى رفته قراتاتار را كه در آن نواحى بودند به آبادانى آن ولايت مأمور گردانيد و محمد بيگ مست اغلان را محصل ايشان نمود و آن ولايت معمور شد .

--> ( 1 ) . رخوت : جمع رخت . ( 2 ) . م ، ش : ندارد . ( 3 ) . م : اولاقيان .