قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

5079

تاريخ الفي ( فارسى )

در اين اثنا ، مصطفى نام شخصى كه نوكر شيخ بدر الدين موسى قاضى سمار « 1 » - كه سابقا قاضى متفكر بود - در كلومه « 2 » سر برآورد و اهل املهن « 2 » را به او اعتقاد عظيم پيدا شده او را پيغمبر پنداشتند . و سلطان لشكر بر سر او برده ، بعد از جنگ مصطفى گرفتار شد و به قتل آمد . و شيخ بدر الدين ديد كه نوكرش . . . « 3 » مرتبه رسيد ، او را نيز داعيهء سلطنت در خاطر پيدا شد و جمعى كثير را با خود متفق گردانيد . و سلطان محمد لشكرى فرستاده او را در نواحى غزه به دست آورد و به فتواى مولانا خليل دانشمند عجمى به قتل آمد . و سلطان محمد از برسا به ادرنه درآمد و آنجا را پايتخت نمود و تا سنهء هشتصد و چهارده [ ؟ ] به كام دل گذرانيد و به اجل طبيعى درگذشت و چهار پسر و هفت دختر از او بازماندند . و احوال ملك ناصر ، حاكم مصر و شام در اين سال اين است كه چون امراى منقلاى او به جانب امير شيخ و نوروز رفتند و ملك ناصر به شام رسيد ، بر بقيهء لشكر خود بدگمانى او بيشتر شد . با تغرى بردى ، حاكم شام كه بىحضور بود ، در باب مهم خود مشورت نمود و او در جواب گفت كه « بالضروره از غلامان پدر خود را به قتل آوردى و اكنون اسب سوارى تو با تو در مقام خلاف است . » ملك ناصر گفت كه « گذشته گذشت . بالفعل چيزى بايد كرد . » تغرى بردى گفت كه « حاليا آنچه به خاطر مىرسد اين است كه ملك را به مصر معاودت مىبايد كرد ؛ چه ، هر كس كه ميل ملازمت سلطان دارد او همراهى خواهد كرد و هركس را دل صاف نيست جدا مىشود و جدايى او محض مصلحت سلطان است . و چون به مصر رسى ، منادى مىبايد كرد كه غلامان را مطلقا امان است و بر وجه احسن ، مدتى سلوك با ايشان مىبايد كرد و هرگاه هزار كس متفق به هم رسند ، دفع مخالفان آسان است ؛ چه ، شجاعت تو بر دشمنان ظاهر است و اكنون ايشان به غايت بسيارند و كسى را با تو متفق نمىبينم . اگر به وقت آنكه به مصر رسى ايشان لشكر به مصر آورند ، آنجا با ايشان جنگ كنى و اگر به مصر نمىروى به جانب قرايوسف روان شو . و بجز آنچه گفتم هرچه كنى پشيمانى نتيجه خواهد داد . » سلطان زمانى به فكر فرورفته و بعد سر برآورد و گفت : « چون به مصر با اين جماعت جنگ ناكرده روان شوم چه اعتبار ديگر من را در نظرها بماند ؟ و اين جماعت چند زخم خورده مىشد ، اگر ده كس با من باشند جنگ مىكنم . » تغرى بردى گفت كه « اين بار به طريق سابق نيست و امرا با تو به اتفاق جنگ خواهند كرد . » و ملك ناصر آزرده شده برخاست گفت كه « خداى تعالى مدد خواهد كرد . »

--> ( 1 ) . ق ، ش : سماربى ؛ شايد : سمار ، شهرى در جزيرهء قبرس . ( 2 ) . يك كلمه در نسخ سه‌گانه ناخوانا ؛ شايد : « برچه » . ( 3 ) . مكان مشخص نشد .