قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
5055
تاريخ الفي ( فارسى )
و ميرزا رستم ، يوسف خليل را استقبال نموده ايشان طاقت جنگ نياورده پناه به قلعهء ديدان و دستجرد بردند . و ميرزا رستم به محاصرهء ايشان مشغول شد كه يكباره خبر رسيد كه « ميرزا اسكندر رسيد و ميرزا رستم به جنگ برادر پيش آمده شكست يافت و به اصفهان گريخت . و ميرزا اسكندر به موضع آتشگاه « 1 » فرود آمد . و ميرزا خليل كه به موجب فرمان ميرزا شاهرخ به عراق آمده بود ، در رى به موجب طلب ميرزا رستم متوجه اصفهان شد و از دروازهء ديگر به شهر درآمد و مدتى جنگ بود . و ميرزا رستم چون دانست كه ميرزا اسكندر تا اصفهان را نگيرد دست از جنگ باز نمىدارد ، در اصفهان توقف نمود و ميرزا اسكندر جمعى را با هم متعاقب فرستاد ، اما نرسيدند و ميرزا رستم نزد قرايوسف رفت . و او چون خبر آمدن ميرزا رستم شنيد ، كسان به استقبال فرستاده و خود تا ده فرسخ استقبال ميرزا رستم كرده او را به غايت به اعزاز و احترام ديد و جمعى از مردم اعتمادى خود را همراه او كرده - چنانچه به وقت خودش نوشته شود . و ميرزا اسكندر در ظاهر اصفهان از قحط به تنگ آمده و مردم كردستان و شول بىرخصت او به خانههاى خود رفتند . و به اين سبب احوال آن مملكت چنان پريشان گشته بود كه روزى درويشى كه در شهر خربزه به آب چاه كشته بود نوباوهاى به جهت خليل سلطان آورد و ميرزا اراده نمود كه درويش را لااقل موافق قيمت خربزه او را رعايت نمايد . ميسرش نشد . درويش را عذرخواهى نمود . و نتيجهء اسراف و اتلاف به اين زودى بر كم كسى ظاهر شده باشد ؛ چه ، خزاين اين پادشاه هفت اقليم با حاصل چهل ساله معظم اقاليم ربع مسكون را در چهار سال ميرزا خليل به نوعى تلف كرد كه در قيمت خربزه محتاج به عذرخواهى بود . و سلطان احمد بغدادى چون استعداد جنگ قرايوسف را پيدا كرد عهد و پيمان را نابوده انگاشته عازم آذربايجان شد و شاه محمد ، پسر قرايوسف در اوجان بر اين معنى آگاه شده به خوى رفت و سلطان كردستان را به تصرف درآورد و در غرهء ربيع الاول به عظمت هرچه تمامتر به شهر درآمد . تتمهء احوال سلطان ( احمد را نيك قلمى فرمايند ) « 2 » چنان كه صد قطار شتر خيمه و خرگاه او مىكشيدند و اكثر جلهاى اسبان و شتران او زربافت بود ، و نيز تقوز « 3 » اسب به رسم كومك با زين مرصع پيشپيش او مىكشيدند ، و بر بالاى سرش چتر مرصع داشته بودند . و مرغى از طلاى احمر كه ترتيب داده بودند مقابل . . . « 4 » عصفورى بر آن تعبيه كرده ،
--> ( 1 ) . ق : اشكاه . ( 2 ) . م : ندارد . ( 3 ) . ق : تقور . تقوز لفظ تركى مغولى است به معنى نه . عدد نه در پيش اين قوم عدد مقدسى بود . ( 4 ) . ق : ناخوانا ؛ م ، ش : بياض . روضة الصفا : « بالاى سرش چتر زربفت مرصع كه بر بالاى آن مرغى از طلاى سرخ نصب بود گرفته بودند و در دهان مرغ درّ گرانبهايى به شكل تخم گنجشك گذاشته بودند . »