قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
5035
تاريخ الفي ( فارسى )
و نوروز قبول كرده عرضداشت كرد كه « به واسطهء شرمندگى بسيار الحال روى ملازمت ندارم . چون سلطان به مصر مراجعت نمايد ، به شام آمده دفع فتنهء مفسدان نمايم . » و سلطان نيز قبول اين سخن نموده خلعت به او فرستاد و جمعى از امرا كه به ايشان بدگمان بود گرفته روانهء مصر شد . و بكتمر را در شام گذاشت كه چون نوروز برسد ، شهر را به او گذارد و خود به حكومت طرابلس روان شود . و چون سلطان از شام بيرون آمد امير شيخ و يشبك ايلغار نموده قبل از رسيدن نوروز خود را به شام رسانيدند و بكتمر از ايشان گريخته به بعلبك رفت و شام به دست امير شيخ افتاد و به آن قانع نشده يشبك و چاركس را به بعلبك به طلب بكتمر جلّق فرستاد . و از آن طرف امير نوروز نيز به بعلبك آمده با يشبك و چاركس جنگ كرده و ظفر يافت و هردو را به قتل آورد و به تعجيل متوجه شام شد . امير شيخ طاقت نياورده ديگرباره بگريخت . و امير نوروز به شام درآمده خبر فتح به سلطان فرستاد . و سلطان به مصر رسيده ، نوروز جمعى را از امرا كه در حبس داشت به قتل آورده ، از آن جمله سودون حمزاوى بود . و امير تغرى بردى در اين سال اتابك مصر شد . و چون امير نوروز در شام حاكم شد ، امير شيخ به او چيزى نوشت و طلب صلح و اتفاق كرد . امير نوروز اين معنى را غنيمت دانسته . و امير شيخ از امراى معتبر بود . بدين جهت نوروز به جانب حلب روان شد و امير شيخ نيز [ او را ] استقبال كرده يكديگر را دريافتند . و امير شيخ از نوروز التماس حكومت طرابلس كرد و گرفتن بكتمر جلّق كه دوست نوروز بود ، نمود . و نوروز قبول اين معنى نموده و بكتمر را جمعى آگاه كردند . اما چون او اعتماد تمام به نوروز داشت قبول اين سخن نكرد . روز ديگر در مجلس نوروز حكم گرفتن بكتمر جلق كرد . « 1 » و چون بكتمر اين سخن از زبان نوروز شنيد گفت : « اى خبيث « 2 » نجس ، من اين سخن را شنيده بودم اما گمان نداشتم كه تو اينقدر بىمروت باشى ! » القصه بكتمر [ 543 الف ] گرفتار و امير شيخ ، حاكم طرابلس شد و ملك ناصر از اين خبر به غايت برآشفت و به امير شيخ نوشت كه « حكومت شام به تو تعلق دارد ، به شرط دفع نوروز . » و بكتمر جلق از حبس نوروز گريخته به مصر رفت و سلطان او را به جاى امير شيخ ، حكومت طرابلس داد و نزد امير شيخ فرستاد و به او نوشت كه « به شام رفته نوروز را دفع كن . » امير شيخ در جواب گفت كه « نوروز با من نيكويى كرده ، من با او جنگ نمىكنم و طاقت جنگ او هم ندارم . » و طرابلس را بر بكتمر گذاشته بيرون رفت .
--> ( 1 ) . ق : كه او و نوروز هردو چاركس بودند ، كرد . ( 2 ) . ق : خبيس