قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4988

تاريخ الفي ( فارسى )

و امير برندق از جانب تاشكند در آق‌سولات به ملازمت آغايان و امرا آمد و گفت كه « امرا مىگويند كه ما خبر از وصيت صاحبقران نداشتيم و چون ديگر شاهزادگان دور بودند ، به ملاحظهء آنكه مبادا خللى در امور ملك روى نمايد اين كار كرديم . و اكنون هرچه مصلحت شما و وصيت صاحبقران است ما نيز برآنيم . » ايشان در جواب گفتند : « قايم‌مقام ، اميرزاده پير محمد جهانگير « 1 » است و ما همه تابع اوييم و ديگر اختيار از شماست . » امير برندق نيز قبول اين سخن كرده سوگند خورد و مكاتبات نوشته به او سپردند و با مكتوب‌ها بازگشت . شاهزادگان و آغايان و امير شاه ملك مسلح و مكمل به طرف دست راست راه روانه شدند و ابراهيم سلطان و امير شيخ نور الدين با فوجى ديگر روانه شدند كه هركدام توانند زودتر به سمرقند درآيند كه مبادا فتنه حادث شود . و امير شاه ملك به موجب صوابديد پيشتر روانه شد و دروازهء سمرقند را بسته يافت ؛ چه ، خليل سلطان به ارغونشاه ضابط آنجا نوشته بود و او را فريب داده بود و سفارش كرده بود كه امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك را به شهر راه ندهد . و ارغونشاه دروازه‌ها را بسته و گفت كه « قايم‌مقام پادشاه صاحبقران ، پير محمد جهانگير است . هرگاه تمام امرا و شاهزادگان اتفاق نمايند و جمع شوند ، دروازه را خواهم گشود . » و امير شاه ملك دريافت كه او را فريب داده‌اند . گريان‌گريان بازگشت و به ملازمت شاهزادگان و آغايان آمد . و بار ديگر در اردو مصيبتى تازه پيدا شد ؛ چه ، در گمان كسى نبود كه به اين زودى حقوق نعمت صاحبقران را مردم فراموش كنند و خلاف سخن آن حضرت نمايند . و بار ديگر از صحراى علىآباد امير شيخ نور الدين را نزد ارغونشاه فرستادند كه او را نصيحت نمايد . امير شيخ نور الدين به ايلغار به دروازه آمد و جوابى كه امير شاه ملك شنيده بود شنيد و پياده شد و بايستاد و به ارغونشاه گفت كه [ 532 الف ] « اين كار بازيچه نيست . من را تنها به اندرون گذاريد تا با شما سخن كنم كه آخر ندامت سودى نخواهد داشت . » و آن نمك‌بحرام قبول نكرد و در دروازه را نگشود . امير شيخ نور الدين ناچار به علىآباد بازگشت . و امير برندق چون نزد امرا بازگشت به اردوى خليل سلطان آمده امرا را از عمل سابق پشيمان نمود و عهدنامه نوشته همه مهر خود بر آن نهادند كه از وصيت صاحبقران تجاوز جايز ندارند . و اميرزاده خليل سلطان نيز بالضروره بر آن مهر نهاد و به دست ايتمش نزد امير شيخ نور الدين فرستاد كه به تعجيل نزد اميرزاده پير محمد ولىعهد فرستند . اما زبان و دل خليل

--> ( 1 ) . وى فرزند غياث الدين جهانگير ميرزا پسر امير تيمور از بخت ملك آغا بود . تولد وى در 778 ق ، چهل روز پس از فوت پدر اتفاق افتاد . - يزدى ، ظفرنامه ، ص 968 .