قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4898
تاريخ الفي ( فارسى )
كه نام برده شد ، او را بر تخت نشانده پيش او زمين بوسيدند و به اطراف و جوانب مملكت فرامين فرستاده . تمام امراى سرحد را نوازش نمود . و بعد از چند روز جمعى از غلامان نزديك سلطان اتفاق كرده به وقتى كه جمعى از امرا به قصر سلطان درآمدند ، غلامان كه سردار ايشان سودون طاز و سودون منزاده و آقباى و چاركس قاسمى بودند با شمشيرهاى كشيده بر سر امرا آمدند و ارسطاى و فارس و چندكس ديگر را گرفتند . و يلبغا مجنون استادالدار كه بيرون قصر بود ، با شمشير كشيده از ميان ايشان به سلامت بيرون رفت . و غلامان اين جماعت را در بند نزد امير ايتمش آوردند . ايتمش متحير ماند . اما از خوف اظهار نكرد . و در خانهء ايتمش ، يلبغا مجنون را نيز گرفتند و همه را به قلعهء اسكندريه فرستادند و مناصب اين مردم را به ديگر غلامان داده به خانههاى خود رفتند . و امرا از اين معنى هراسانشده دو سه روز هيچكس از ايشان نزد سلطان نرفت و غلامان نزد ايتمش آمده امرا را نيز حاضر كردند و همه همسوگند شده بر اطاعت سلطان و ايتمش اتابك . و به اتفاق ارباب مناصب تعيين كردند . و در اين وقت خبر رسيد كه خواندگار روم به جانب شام و حلب متوجه شده است . تنم ، نايب شام اگرچه به ظاهر متابعت را تأخير مىكند اما بر زبان مىآورد كه « آنچه در مصر واقع مىشود بىاطلاع سلطان است . و وصى ملك ظاهر منم . إن شاء الله به مصر خواهم رفت و به مقتضاى صلاح دولت ناصر عمل خواهم كرد . » و به چند روز بعد از اين خبر رسيد كه خواندگار روم ، ابلستين « 1 » و ملطيه را كه از ممالك حكام مصر بود ، به تصرف خود درآورد . و ايتمش مىخواست كه لشكر به دفع او فرستد ، غلامان گفتند كه « اين خبر دروغ است و غرض اين است كه ما را [ 510 الف ] به اين تقريب از مصر بيرون فرستند . » و به اين جهت ايتمش را ميسر نشد كه لشكر به آنجا فرستد . و غلامان يكى از معتمدان خود را فرستادند كه خبر تحقيق بياورد . و آخر ذيحجهء اين سال خبر رسيد كه تنم ، نايب شام اظهار خلاف كرد و بعضى از امراى شام را كه با او متفق بودند ، گرفت و جمعى را كه محبوس بودند ، آزاد كرد . و به واسطهء اختلافى كه در ميانهء مصريان بود كسى را مجال تعيين لشكر نبود . و سلطان روم - چنانچه گذشت - بعضى از بلاد حاكم مصر را به تصرف درآورد و روزبهروز قوت او زياده مىشد . و احوال حاكم هندوستان اين است كه چون از صاحبقران شكست يافت ، به طرف گجرات رفته و ملو به قصبهء برن گريخت . و چون صاحبقران - چنانچه گذشت - معاودت فرمود ، خضر خان « 2 » را حكومت ملتان داد « 3 » و دهلى تا دو ماه خراب بود . و نصرت شاه كه از اقبال خان
--> ( 1 ) . شهرى در بلاد روم در نزديكى افسس . ( 2 ) . ق : حضرت خان . ( 3 ) . منتخب التواريخ بدائونى ( ج 1 ، ص 272 ) : « و خضر خان را ديبالپور و ملتان حواله فرموده بر زبان راند كه دهلى را گرفته به تو بخشيدم . »