قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4863
تاريخ الفي ( فارسى )
همدان تا روم به آن جناب مرحمت شده بود . و موكب همايون عزيمت سلطانيه فرمود . و بعد از آنكه آن حضرت از دربند گذشته به ولايت شمال رفت ، قلعهء سيرجان - چنان كه گذشت - در تصرف كودر نامى بود از توابع ابو اسحاق و جمعى كثير به محاصرهء آن مشغول بودند . و كودر را تا ممكن بود در نگاه داشتن آن قلعه تقصيرى نكرد . چون سه سال قلعه را محاصره نمود با او زياده بر بيست نفر نماند . ناچار قلعه را از دست داد و كشته شد . و در غيبت صاحبقران ، سلطان محمد ، پسر ابو سعيد طبسى ، كه به دولت آن حضرت حكومت طبس يافته بود ، بعضى از بقيهء مظفريان با خود متفق ساخته به جانب يزد ايغار نمود و داروغهء آنجا را به قتل آورده يزد را متصرف شد و دست به اموال آنجا دراز كرده جمعى كثير را بر خود گرد آورد و چند خروار قماش كه به جهت مهد عليا ، سراى ملك خانيم خريده بودند ، به تاراج رفت . و اميرزاده پيرمحمد چون در فارس اين خبر شنيد ، لشكرهاى آن ولايت را جمع كرده و متوجه يزد شد « 1 » و به حوالى تفت رسيد . و يزديان به رسم شبيخون بيرون آمدند . و چون امراى فارس خبردار بودند ، آنها شكسته به شهر يزد گريختند و حصارى شدند و آنچه حق قلعهدارى بود به جاى آورده كسى را نزديك قلعه نمىگذاشتند . و هر روز بيرون آمده جنگهاى مردانه مىكردند . و سونجك بهادر كه متعاقب از شيراز رسيد ، در مجلس اول امراى اميرزاده پير محمد را در باب محاصره تشجيع « 2 » نمود و دستهء خود « 3 » را چند قدم پيشتر برده از جرگهء امرا درگذشت و جاى خود را محكم كرد . ناگاه نيم روز كه هوا به غايت گرم بود ، پيادگان يزد بيرون دويده سونجك بهادر را با چند نوكر خوب او زخمدار كردند و اسباب او را تاراج نموده آتش در خيمهها زدند . و تا جمع شدن مردم سونجك ايشان به قلعه رفته بودند . و امراى اميرزاده پير محمد مجال انتقام يافته از سونجك بهادر حقيقت اين امر را مىپرسيدند و بر سبيل طنز حكايات مىگفتند . و ميان امرا اختلاف شده معاملهء يزد به دور و دراز كشيد و در يزد غله ناياب شد . پسر ابو سعيد رعايا را از شهر بيرون كرد و تمام غلات رعايا را به سپاهيان داد . و در نهاوند نيز بهلول نامى كه نوكر مزيد برلاس ، حاكم آنجا بود ، ياغى شده مزيد را به قتل آورد . بنابراين ، صاحبقران ، اميرزاده سلطان حسين و خداد حسينى را به فتح نهاوند فرستاد . و
--> ( 1 ) . ظفرنامه : « امير صاحبقران ، اميرزاده پيرمحمد بهادر ، پسر اميرزاده جهانگير بهادر را بدان طرف فرستاد . » ؛ او دستور داد « . . . چون در نواحى شهر يزد علفزارى نيست ، تمامى اسب و استر اهل لشكر را در چمن كوشك زرد فارس گذاشته پياده به جانب يزد حركت كنند . » - فارسنامهء ناصرى ، ج 1 ، ص 325 . ( 2 ) . نسخ : تشنيع . به قياس مطلب اصلاح شد . ( 3 ) . ق : سوبه .