قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4801

تاريخ الفي ( فارسى )

كرد و چون چشم برقوق بر وى افتاد از مداخل و نامردى مضطرب شده ارادهء دست بوسيدن او كرد و الطنبغا او را در بغل گرفت و تسلى داد و نزد يلبغا آورد . يلبغا از غايت نيك نفسى او را نكشته به قلعهء كرك فرستاد و اسباب عيش و فراغتش مهيا داشت و هرچند امرا او را قتلش تحريص كردند ، سودى نكرد . و امير كجكنى ، نايب كرك را در محافظت او سفارش بسيار نمود و گفت « اگر منطاش و يا ديگرى از امرا را با برقوق در مقام قصد او يا بى او را از بند آزاد كن . » و كجكنى ، دختر برقوق را در نكاح داشت و به موجب حكم يلبغا با او مصاحبانه سلوك مىكرد . و مدت حكومت برقوق در مصر به وقت آنكه اتابك بود چهار سال و نه ماه و ده روز بود . و بعد از آنكه حاكمى مستقل شد شش [ سال ] و هفت ماه و هفده روز بود كه سلطنت نمود و در شب پنجم جمادى الآخر سنهء هفتصد و نود و يك در مصر پنهان شد . او حاكم مهيب محب اهل علم بود و به اكثر علما تواضع مىكرد و عيبش اين بود كه بداصلان را تربيت مىكرد و آخر بدين جهت به وقت جنگ تنها ماند . و چون ملك منصور ديگر باره پادشاه مصر شد ، يلبغا ناصرى اتابك شد و الطنبغا چوپانى منصب سپهسالارى يافت . هم در اين ايام منطاش از يلبغا ناصرى آزرده خاطر شده بيمارى را بهانه ساخت كه اگر يلبغا به عيادت آيد او را بگيرد . و يلبغا گمانى برده خود پيش او نيامد و الطنبغا چوپانى را فرستاد . چون الطنبغا به درون خانهء منطاش آمد گرفتار شد و منطاش سوار شده به مدرسهء سلطان حسن رفت و اراده داشت كه شايد يلبغا را غافل دريابد . اما ميسر نشد و ميان ايشان جنگ شد . در اوايل حال منطاش امر را سهل پنداشت و جمعى قليل را به دفع او فرستاد و عوام و غلامان برقوق با منطاش اتفاق كرده مردم يلبغا را شكست دادند و منطاش قوى شد و جمعى ديگر از امرا با او متفق شدند و بار ديگر جنگ شد و باز شكست بر مردم يلبغا افتاد و دست در ميان آمده باز جمعى ديگر به منطاش متفق شدند و يلبغا مضطرب شده جمعى را از عقب منطاش فرستاد و خود متعاقب روان شد و منطاش نيز جمعى را مقابل مردم يلبغا كرده خود با يلبغا روبه‌رو شد و بعد از جنگ بسيار ناصرى شكست يافت و طلب صلح كرد . اما سودى نكرد و بار ديگر يلبغا و منطاش جنگى عظيم كردند و به وقت جنگ جمعى كثير از يلبغا جدا شده به منطاش پيوستند و يلبغا شكست يافته به قلعهء جبل رفت و منطاش به قلعهء قاهره آمده ملك منصور را كه از حكومت يلبغا آزرده بود ملازمت نمود كه روزى ملك منصور خلعتى بىوقوف يلبغا به شخصى داده بود و يلبغا خيّاط ملك منصور را آورده و سياست بسيار كرده بود كه « چرا بىرخصت من دوختى » و منصور در غضب شده گفته بود كه « به جهت اين