قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4275
تاريخ الفي ( فارسى )
سرش را كه شايستهء سرورى بود هنگام غروب آفتاب به نظر علاء الدين آورد و به حكم علاء الدين لعين بر سر نيزه كرده در كره و مانگپور گردانيدند . و جمعى از خاصان كه با جلال الدين از كشتى پا بر زمين نهاده [ بودند ] سر بر زمين نهادند ، و كسى جان بيرون نبرد . آخر اين مقال آنكه چون سلطان جلال الدين را كه سلطنت از خانوادهء غياث الدين ولىنعمت به دست فروگرفته بود ، علاء الدين او را از پا درآورد ، از علاء الدين و توابع كه خاك ادبار بر فرق روزگار خود بيخته سگ از نام كافر نعمتى بكردند هر كه ديرتر به سزا رسيد برزود خلاصشدگان از عقوبت دنيا رشك برد . نقل عبارت صاحب [ تاريخ ] فيروز شاهى كه آن وقايع را به رأى العين و صدق سخن خود را به اقسام قسم مؤكّد گردانيده ، نموده مىشود كه اگرچه آن كافر [ 382 الف ] نعمتان مكابره گرو سلطان علاء الدين را چند روزى مهلت دادند ، امّا مهمل نگذاشتند و بر سر سه چهار سال نه به الفخان « 1 » فريبدهنده و نه نصرت خان اشارتكننده و نه ظفر خان فتنهانگيزنده بر روى زمين ماندند . و پسر سالم دوزخى كه اول تيغ انداخت بعد از يك دو سال پير شده اندامش همه ريخت ؛ و اختيار الدين كه سر آن چنان سرورى ببريد ، هرچه زودتر ديوانه شد و در وقت مردن نعره مىزد كه « سلطان جلال الدين تيغ برهنه بر دست گرفته آمده است و سر من مىبرد . » و علاء الدين را فلك مكار نيش پايى زد كه خانومان او همه از دست او خراب شد . و اين روزگار مكار نابكار فرزندان او را هم از دست او بند كرد و مقرّبانش را از دستش كشانيد ؛ و از غلام پرورده و برآوردهء او پسران او را كور كرد ؛ و هم از مولازاده غلام او ، سر پسران او را برانيد و دختران او را در دست هندوان و كافر نعمتان داد . آنچه بر خانمان او گذشت در هيچ گبرستان و مغولستان و كفرستان نگذشت . تا اينجا عبارت اوست . القصّه چون احمد حب كه از راه خسك متوجّه كره و مانگپور بود ، از عمل شنيع سلطان جلال الدين خبر شد ، مراجعت نموده به دهلى آمد و ملكه جهان به محض رنجانيدن علاء الدين قانع نشده طرح فتنهانگيزى ديگر كرد و ابراهيم ، پسر خرد سلطان جلال الدين را كه به واسطهء عدم تجربه - كه سلطنت به آن محتاجتر از هرچيز است - لياقت پادشاهى نداشت ، به حكومت برداشته . اركليخان كه از ابراهيم و پسر كلان در شجاعت امثال و اقران ممتاز بود ، از مادر و برادر آزردهخاطر شده مخالفت اختيار كرد و علاء الدين اين مضمون را كه : چو دشمن به دشمن شود مشتغل * تو با دوست بنشين به آرام دل
--> ( 1 ) . لقبى كه بعدها به الماس برادر علاء الدين داده شد .