قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4274
تاريخ الفي ( فارسى )
اعتماد بر سادگى سلطان و حيلهء برادر زياده از حدّ داشت . « 1 » و الماس چون به ملازمت سلطان رسيد ، عرض داشت كه « اگر يك روز ديرتر رسيدمى ، علاء الدين سر در جهان نهاده بود . اكنون به صد هزار حيله او را تسلى دادهام . اگر معاينهء او شود كه مردم سلطان بر وى اعتماد ناكرده سلاح پوشيدهاند ، يقين كه خود را از غصه هلاك خواهد كرد . » سلطان فرمود كه « او فرزند ماست . به اينها چه حاجت باشد . » و آن جماعت كه همراه داشت به توقّف حكم كرد و خود با دو كشتى روان شد . و الماس به اين هم قناعت نكرده به عرض رسانيد كه « اين دو كشتى هم از سلاح پر است . » با اين مكابره هم سلطان آگاه نشد ، و قرآن مىخواند و مردم را مىفرمود كه سلاح از خود دور كنند . آن بيچارگان كه در ملازمت سلطان بودند و بر قتل خود متيقّن ، لاعلاج شده به دست خود اسباب اجل را مرتب داشته ، هردو كشتى را از اسلحه خالى ساختند . و چون به كنار آب [ 381 ب ] نزديك رسيدند ، جميع لشكرهاى علاء الدين را مسلح و مستعد يافته ، به الماس گفتند كه « مردم ما را به توقيف مأمور ساخته اسلحهء ما را دور كردى ، لشكر علاء الدين خود مسلح و مكملاند . » در جواب گفت كه « ولىنعمت علاء الدين مىترسد ، به واسطهء آنكه جمعيت او در نظر سلطان درآمده نيكوبندگى او مقبول افتد ، مردم فيلان قديم و جديد و اسباب و خزانه را تمام به نظر او درآورده . » و سلطان را چون علاء الدين و برادرش هردو داماد و برادرزادهء او بودند ، خاطرجمع بود ، چنانچه به خانهء خود آيند مىآمد . چون از كشتى برآمد ، علاء الدين با امرا به ملازمت آمده شرط زمينبوسى به جاى آوردند . و سلطان نزديكتر شد . و [ علاء الدين ] در پاى سلطان افتاد . سلطان به رسم پدران مشفق ، سر او را از خاك برداشته به بوسيدن چشم و روى او سرافراز ساخت و ريش او را به دست گرفته سيلى [ ى ] از سر محبّت بر وى زد و گفت : « چه گمان كردهاى ؟ تو را به جهت كشتن پرورده بودم ؟ هنوز بوى بول طفلى تو از جامهء من نمىرود . تو من را از پسران عزيزترى . سبب ترس چه بود كه من را روزهدار اين قدر راه آوردى . اين جمعيت بر گرد تو به واسطهء زر جمع شدهاند كه اگر زر نبينند يكى در نزديك تو نباشد . » و دست علاء الدين را گرفته به جانب كشتى خاصه روان شد كه « چند خواهى ترسيد ؟ خون من را آب كردى » كه در همين وقت كافر نعمتى ، محمود سالم نام كه از سامانه بود ، اوّل سه شمشيرى پىدرپى بر سلطان انداخت . از شمشير آخر سلطان زخمدار به جانب آب روان شد و گفت « اى بدبخت چه كردى ؟ » و اختيار الدين نامى تعاقب نموده به سلطان رسيد و به قتلش مبادرت نمود .
--> ( 1 ) . ش : حيلهء برادرزاده از حدّ داشت