قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4273

تاريخ الفي ( فارسى )

و مقارن اين احوال به همين مضمون كتابتى كه علاء الدين به الماس نوشته بود و مضمون وى اين بود كه « حقوق سلطانى بر ما زياده از آن است كه توان نوشت و زندگانى به خلاف رضاى ولىنعمت به هيچ‌وجه كار نمىآيد و كار بر من به واسطهء خبر رنجش سلطان بسيار تلخ شده . اگر فى الواقع بر تو تحقيق شده باشد كه رضاى سلطان در قتل من است ، اعلام كن كه قدرى زهر كه دايم همراه دارم خورده خلاص شوم ، يا آنكه سر خود گرفته به يك طرف بيرون روم . » و آن كتابت را به نظر سلطان درآورد ، و صد چندان چاپلوسى كه در كتابت علاء الدين بود برادر محيل‌اش قولا به فعل آورد ؛ چه در خفيه علاء الدين به وى نوشته بود كه « اگر نوعى كنى كه جلال الدين « 1 » طمع در اموال بسته ، جريده به كره متوجّه شود ، كار به مراد است . » و گريه‌كنان به عرض سلطان جلال الدين رسانيد كه « اگر سلطان جريده به دولت متوجه كره شود و برادرم را قبل از آنكه بر قتل خود اقدام كند يا آوارهء عالم شود ، دريابد ، منّتى بر منت‌هاى سابق و حقى بر حقوق لاحق خواهد شد . » سلطان جلال الدين كه لوح خاطرش از نقش اين حيلهء ساده به جادويى سروكارش بود ، كه صد ره شسته چشمش در شكر خواب * كتاب سحر بابل را به صد آب اين سخن را صدق محض و محض صدق دانسته بىتأمل و مشورت به الماس گفت كه « تو به تعجيل به كره رفته برادرت را تسلّى كرده مگذار كه بر قتل يا آوارگى اراده نمايد كه اينك من به تعاقب تو جريده مىآيم . و الماس در كشتى به هشت روز در كره رسيده خبر رسيدن تير تدبير بر هدف مقصود رسيد و شاديانه نواخته مستعدّ سامان دفع سلطان شدند . و سلطان را منع هيچ مانع و نصيحت هيچ مشفق سودمند نيفتاد . با خود عزيمت آن سفر را مصمّم گردانيد ؛ چه ، يقين كرده بود كه علاء الدين به طرف لكنوتى خواهد رفت و به دست افتادن فيلان و آن اموال ديگر مشكل است و دل بركندن از آن مشكل‌تر . دل از جان برداشته با هزار سوار متوجّه كره شده به نفس خود در كشتى سوار شده احمد حب را حكم كرد كه با هزار سوار از خشكى بيايد . و چون علاء الدين از توجه جلال الدين خبر شد از آب گنگ عبور نموده در ميان كره و مانگپور لشكرگاه ساخت . و چون خبر سلطان جلال الدين از دور نمايان شد ، مردم علاء الدين سلاح بر خود و اسبان و فيلان مرتب كرده ، الماس نمك‌حرام را به استقبال سلطان فرستاد كه به هر حيلت كه تواند سلطان را از اين اندك‌مايه مردم كه در كشتىها همراه دارد ، جدا سازد كه

--> ( 1 ) . متن : علاء الدين .