قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4272
تاريخ الفي ( فارسى )
سلطان به هيچ وجه نيست . خاطر مبارك آسوده مىبايد شد و متوجه دار السلطنه بايد شد . » احمد حب را به واسطهء اطّلاع فخر الدين بر حقيقت حال آتش در جان افتاد . از روى اضطراب فخر الدين را گفت كه « وقت مىگذرد ، و چون علاء الدين به كره رسد و ايام فرصت يابد ، به آسانى « 1 » هرچه تمامتر متوجّه لكنوتى خواهد شد . بعد از آن تو او را تعاقب خواهى كرد يا من ؟ » سلطان جانب فخر الدين گرفت و نسبت صاحبغرضى به احمد كرده گفت كه « تو با علاء الدين عداوت دارى . » و راه سخن احمد مسدود شده از مجلس برخاست و تأسفكنان بيرون رفت و دست بر دست زده مىگفت كه « اين مرد هرزه دولت خود را لگد مىزند . نمىدانم كه چه بر سر او خواهد آمد ! » و سلطان كوچ كرده به طرف دهلى روان شد ، و هنوز جا گرم نكرده بود كه عرضه داشت علاء الدين به كره رسيد كه « فيل و اسب و زر و جواهر بسيار از خزانهء ديوگير به سعى بنده اضافهء خزانهء سلطانى شده . در اين سال از غيبت و دورى ، به فرمانى سرافراز نشدهام و فرصت عرضه داشت هم به واسطهء دورى و سدّ طرق نشده . اكنون بندهء خايف و جمعى كه در اين سفر رفيق بودهاند همه در خوف شريكاند . توقّع توقيعى به خط مبارك پادشاه به جهت آنكه بىحكم به ولايتى ديگر رفته به نام بنده و رفيقان كه در لوازم جانسپارى تقصير نكردهايم برود كه از سر قدم ساخته با آنچه در اين سفر به دست افتاده به درگاه خلايقپناه روان شوم . » و وصول اين كاغذ فريب سلطان را تمام بود . بر موافقت علاء الدين جزم كرده بر حسب [ 381 الف ] التماس او توقيعى موشح به انواع دولتخواهى و دلجويى و شفقت و مهربانى به دست محرمان خود به كره فرستاد . و علاء الدين خود مستعد كار بود و با تمامت لشكر اتفاق خود و خلاف سلطان را قرار داد و ظفر خان را به اردو فرستاد كه كشتىها بر آب جهت عبور بر تقدير احتياج مرتّب نمايد و قرارداد خاطر نمود كه به لكنوتى بعد از ضرور شدن روان شود . القصّه چون محرمان جلال الدين به كره رسيدند ، حال موافق گفتهء احمد مشاهده كردند . به حكم علاء الدين چنان به محافظت ايشان قيام نمودند كه فرصت اخبار جلال الدين قولا و كناية ايشان را ميسّر نشد . و در خلال اين احوال برادر علاء الدين ، الماسنام ، كه داماد و برادرزادهء سلطان بود ، هر وقت فرصت مىيافت به عرض سلطان مىرسانيد كه « بر زبانها خبر بىعنايتى سلطان به برادرم به غايت مشهور شده مىترسم كه علاء الدين از شرم و ترس پادشاه اقدام نمايد ؛ چه ، بىفرمان رفتن به ديوگير و عرضه داشت ننوشتن را گناه عظيم مىداند . »
--> ( 1 ) . ش : به تندى .