قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4271

تاريخ الفي ( فارسى )

چنديرى كه سر راه علاء الدين است ، موافق صلاح وقت است و متضمّن فوايد نامحصور ؛ چه ، چون نزديك رسيدى ، لشكر فيروزى اثر را محقّق مىكنند در وقت معاودت از لشكر دور و دراز و مشتاق شدن سپاهيان به خانه‌هاى خود خصوصا كه تاراج بسيار كرده همه از زر و زيور گرانبار باشند هيچ خيالى ديگر سوى به ملازمت آمدن نمىتوان كرد ؛ چه ، جنگ را آماده نيست و سرعت سير و توقّف در كوهستان به واسطهء زيادتى احمال و اثقال و افيال او را ممكن نه . بالضروره به درگاه مىآيد . بعد از استيلا بر وى ، آنچه به دست او افتاده از اسباب سلطنت كه غير پادشاهان را صاحب آن نمىبايد بود ، از وى مىبايد گرفت و جماعت فتنه‌انگيزان ملك چهچو را كه بر سر او جمع شده‌اند هر يكى را به طرفى انداخته ، خاطر خود از اين مهم عظيم كه لازم و متحتّم شده پرداخت ، و اين فرصت را فوت نمىبايد كرد « جهاندارى توقّف برنتابد » و اگر او به سلامت به مقصد خود رسيد ، در اندك فرصتى از هر ديار به طلب اخذ اموال جمعى كثير بر سر او جمع مىشوند و جمعيت او باعث تفرقهء خاطر است . آنچه بر بنده بود بيان كرد ، و در اين عرض غرض خود اصلا منظور نداشت . آنچه حق حلال نمكى است به جا آوردم و رنجش خاطر علاء الدين و ملكه جهان كه سال‌هاى دراز است كه در ميان است در اين مدّت از ترس كسى به عرض نرسانيده . و اين معامله به اينجا انجاميد كه همهء عالم مىدانند كه گوشه گرفتن علاء الدين را سبب همين بود و از صاحب خاطر آزرده با جمعيت اسباب سلطنت ايمن بودن از حزم به غايت دور است . سلطان را از آنجا كه سخن راست تلخ است و از اين مقوله سخن كمتر شنيده بود ، بر خاطر گران آمد و گمان كرد كه احمد حب به رفعت شأن علاء الدين حسد دارد . از آن جهت گفت كه « من به علاء الدين چه بد كرده‌ام كه موجب عصيان او و سبب مضايقهء فيل و مال باشد ؟ » روى سخن را از احمد گردانيد و از ديگران تصديق اين سخن كرد . ملك فخر الدين كه بر حقيقت احمد مطلّع بود رعايت ظاهر كرده تكذيب احمد و تصديق بالفعل سلطان را موافق ادب ندانست و بر زبان آورد كه « قبل از تحقيق معاودت او ، چه جاى بدنيّتى او ؟ به طرف لشكر او كوچ كردن از مقتضيات عقل نيست ؛ چه ، اگر سر ياغيگرى داشته ، هرجا كه آوازهء لشكر پادشاه بشنود ، توقّف يا معاودت نمايد و در محكمه خود را جا كرده در مقام فتنه‌انگيزى شود ، و سلطان را بالضروره تعاقب كرده به ديوگير بايد رفت . اين قدر مهم براى اين لشكر پيدا شود و اگر در مقام نيكوبندگى باشد ، بىجهت او را چرا بايد آزرد . پس صلاح در آن است كه به دهلى كه مقرّ سلطنت است معاودت نموده ماه رمضان را در كمال فراغت گذرانيد ، و چون علاء الدين به كره برسد و به موجب دلخواه سلوك نكند ، به يك توجّه رايات عاليات به دست آوردن او در ميان ولايت خود در كمال آسانى است ؛ چه لشكر هندوستان را طاقت مقاومت