قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4624

تاريخ الفي ( فارسى )

پريشانى خاطر و عدم اتّساع وقت را رسم خود نموده‌اند ؛ چه ، حكم اتمام اين كتاب و مشغولى به خدمت حكمى ديگر از امور ملك و مال در غايت ظهور بر عالميان است ، نه محتاج بيان . ديگر از حكم ايراد معانى در عبارت عام فهم خاص پسند از تكلّف دور كه فى الحقيقة وظيفهء فن تاريخ است بر مدعيان عنان سخن تيز گردد و چون مانده‌ام كجا بودم اكنون او هم كجا ماند و عروس ملكى كه در آغوش درآمد حميّت طاقت آن ندارد كه ديگرى دست به دامن آن دراز كند . تغلق تيمور خان بار ديگر به مملكت ماوراء النهر آمده ، امير بايزيد در خجند و امير بيان سلدوز در سمرقند ملحق شدند و امير حاجى برلاس نيز ( قصد ) « 1 » توكل « 2 » كرده نزد او رفت ، و امير بايزيد به حكم خان كشته شد و امير حاجى باز متوهّم شده به جانب خراسان گريخت و مردم جته تعاقب كرده جمعى كثير از مردمش را به قتل آوردند و امير حاجى با برادرش در ولايت جوين كشته شد و صاحبقران ديگر باره منظور نظر خان شد [ 451 ب ] و ولايت موروثى را متصرف گرديد و خان به جنگ امير حسين آمده و شكست بر امير حسين به واسطهء جدا شدن كيخسرو اجلالى از صف افتاد و خان تا قندز آمد و تا نواحى هندوكش به تاراج رفت و امير بيان سلدوز به ياساق رسيد و چون مجموع الوس جغتاى ، خواهى نخواهى ، مطيع و منقاد شدند پسر خود الياس خواجه اغلان را به حكومت آن ديار نصب كرد و [ امير ] بيكجك « 3 » را با غلبهء تمام از لشكر جته در خدمتش گذاشت و خود به مستقر حكومت خود بازگشت و امير صاحبقران را در ملك و مال صاحب اختيار كرد . « 4 » اما چون خان رفت بيكجك به موجب دلخواه صاحبقرانى زندگانى نمىكرد « 5 » . آن حضرت ترك وطن نموده به جانب امير حسين رفت و در بيابان به او رسيده به اتفاق عازم خيوق گشتند . و توكل ، حاكم آنجا قصد ايشان كرد و ايشان با شصت نفر سوار شده هزار كس به ايشان رسيدند و جنگ درگرفت ، تا آنكه هزار به پنجاه و شصت به ده رسيد و امير طغاى و امير سيف الدين از جمله ده كس پياده شدند به واسطهء ماندگى اسب و ايلچى بهادر را نيز اسب از كار بازماند و همچنان جنگ مىكرد . امير صاحبقران را حيف آمد كه او ضايع شود . زه كمانش را بگسست و اسب امير حسين [ را ] تير رسيد . امير پياده شده زنش - كه شيرمردان را مردانگى از وى بايد آموخت - پياده شده اسب كشيد و مخالف عنان ريز در اين وقت حمله كرد . « 6 »

--> ( 1 ) . ق : ندارد . ( 2 ) . حاكم خيوه . ( 3 ) . مطلع السعدين : بيكجيك ؛ روضة الصفا : بيكجيك . ( 4 ) . مطلع السعدين : « امير بيكجيك را ملازم او [ - الياس خواجه ] بازداشته ، امير تيمور را به معاونت مقرّر فرمود . » ( 5 ) . مطلع السعدين : « و امير بيكجيك دست ظلم گشاده ممر معاش و انتعاش امراى ديگر بربست . » ( 6 ) . در حاشيهء دو نسخهء دستنويس مطلع السعدين از قول مولانا شرف الدين صاحب ظفرنامه آمده است كه « در اين محلّ