قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4603

تاريخ الفي ( فارسى )

آمويه بود برد . امير محمد خواجه نيز دل پرى از ملك داشت . با يكديگر اتفاق كرده لشكرى گران فراهم آوردند و با خود قرار دادند كه هرجا كه چشم ايشان بر لشكر ملك افتد تا ملك را به قتل نياورند ، برنگردند . ملك نيز لشكرى عظيم جمع آورده به مقابلهء ايشان رفت . در راه سرخس « 1 » به منزل فرامرز ، اتفاق جنگ شد . بعد از ترتيب لشكر آن دو امير از غايت اعراض بيشتر در تمام لشكر خود بر لشكر ملك حمله آوردند . به حسب اتفاق دو تير از لشكر ملك بر مقتل هر دو رسيده از اسب درافتادند و ديگر هيچ آفريده را آفتى نرسيد و آن لشكر انهزام يافت . از مساعدت توفيق ملك را اين چنين فتحى بزرگ به اين آسانى ميسر شد و پسر امير محمد ، خواجه زنده چشم « 2 » بر جاى پدر خود نشست و اتباع ستلمش به قهستان رفتند و همچنان با ملك در مقام نزاع بودند . و امير مبارز بعد از فراغ از مهم شيخ ابو اسحاق به اصفهان آمد و سلطانشاه كه خدمتى همچو فتح اصفهان و گرفتن شيخ ابو اسحاق به تقديم رسانيده بود ، توقع بسيار داشت . و جناب مبارزى مطلقا التفات ننمود . و شاه سلطان طوى پادشاهانه ترتيب داد و جناب مبارزى بىموجبى در مجلس غضبناك شده و اظهار رنجش نمود « 3 » و حكم كرد كه آنچه در مجلس بود غارت كردند و شاه سلطان كينهء او را در دل گرفت [ شعر ] : دلير و سبكسار خسرو مباد . [ در اين اثنا ] ايلچيان جانى بيگ خان رسيده اختيار آن ولايت رسانيدند و حكم شد كه شاه سلطان ايلچيان را كه سيصد سوار بودند اخراجات از خاصهء خود ترتيب نمايد . « 4 » و شاه سلطان بسيار به تنگ آمد و فى الواقع محق بود . و متعاقب خبر رسيد كه جانى بيگ رفت و فوت شد و پسرش نيز رفته در الوس حاكم شد و بعضى خويشان خود را كشته در آن الوس تفرقه افتاده و اويس ، اخى جوق را شكست داده و شكست خورده به بغداد رفت . امير مبارز الدين فرصت غنيمت دانسته با فرزندان و لشكرى بركشيده عازم تبريز شد و اخى جوق استقبال كرده در نواحى ميانه به هم رسيدند . به حكم امير مبارز لشكريان نخست دست به تير بردند . تيرى بر علمدار اخى جوق رسيده

--> ( 1 ) . ق : سر حسن . ( 2 ) . مراد ، امير زنده حشم است كه احوال او در وقايع امير تيمور گوركان به تفصيل خواهد آمد . ( 3 ) . تاريخ كتبى : « چه ، خواجه برهان الدين وزير در خاطر امير مبارز الدين نشانده بود كه شاه سلطان هفتصد تومان از مال عراق در تصرف دارد . » و نيز رك : روضة الصفا ، چاپ زرياب خويى ، ص 745 . ( 4 ) . مطلع السعدين : « در اين اثنا ايلچى جانى بيگ از تبريز با سيصد سوار آمده مضمون سخن آنكه پادشاه ، اشرف خر را قتل كرد و امير مبارز الدين را طلبيده ، جناب مبارزى جواب درشت گفته اخراجات ايلچيان سيصدگانه به خاصهء شاه سلطان رجوع فرمود . شاه سلطان به تنگ آمده و محقّ بود . » جانى بيگ ، امير مبارز الدين را به اين خاطر به تبريز مىفرستاد كه يساولى را كه مال او و پدرش بود به عهده بگيرد .