قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4582
تاريخ الفي ( فارسى )
كرد و معجزهاش آنكه گفت زنى را نكاح مىكنم و در لحظه از وى فرزندى متولد مىشود و بر پيغمبرى من گواهى مىدهد . شخصى گفت كه « بسيار زشت پيغامبرى بودى » گفت : « به جهت آنكه شما زشت آيينايد . » و مردم به جنگ افتاده ، معلوم شد كه دماغش خلل كرده . و در دهم رجب اين سال ارغون كابلى ، نايب شام كتابتى از منجك وزير كه به برادرش بيبغاارس ، حاكم حلب نوشته بود ، به دست او افتاده بود ، به مصر فرستاد . مضمون آن معلوم شد كه بيبغاارس ارادهء مخالفت دارد . چون منجك را طلب نمودند او فهميده ، پنهان شد و هر قدر كه جستند او را نيافتند . و هم در اين روز خبر رسيد كه بيبغاارس در حلب اظهار مخالفت كرده خود را ملك عادل خطاب نموده و اراده دارد كه به سر مصر آيد و به دفع طاز و شيخون ، و نايب طرابلس و نايب حمات با او متفق شدند و بعضى از مردم شام نيز با وى اتفاق دارند . و كتابت ارغون ، حاكم شايد رسيد كه اگر سلطان را به شام مىبايد آمد بيايد ، و الّا شام از تصرف بيرون رود . سلطان بالضروره امير طاز و امير شيخون را از مصر بيرون آورد . ( در اين وقت خبر منجك ، برادر بيبغاارس رسيد كه او را به دست آوردند و به اسكندريه فرستادند ) « 1 » و بيبغاارس و احمد ساقى نايب حمات و بكلمش « 2 » ، نايب طرابلس يك جا شده به حمص آمدند و در حمص خبر رسيد كه سلطان مصر متوجّه شام شد و مردم بيبغاارس متردّد خاطر شدند ، و بيبغاارس از مردم خود در وهم شده كوچ بر كوچ به شام آمد ، و حاكم شام قلعه را محكم كرده بود . بعد از چند روزى مقدّم لشكر سلطان نيز به نواحى شام رسيد . بيبغاارس را ديگر طاقت نماند . مردمش متفرق شدند و او بازگشته به حلب آمد و اما نواحى شام را بالتمام تاراج كرده ويران نمود . و سلطان به شام رسيد و خبر فتح به مصر فرستاد . اما بيبغاارس چون به حلب رسيد ، مردم شهر قلعه را مضبوط كرده بودند . او را به قلعه راه ندادند . او سراسيمه شده جنگ بر قلعه انداخت . در اين وقت جمعى از لشكريان او كه در عقب مانده بودند ، پيدا شدند . مردم قلعه فرياد برآوردند كه « لشكر سلطان رسيد » و نقارهء بشارت نواختند . آن جماعت بر بالاى بلندى برآمدند . چون چشم بيبغاارس بر آن جماعت افتاد ، جزم كرد كه لشكر سلطان رسيد و ناچار قرار بر فرار اختيار كرد و آن چنان مضطربانه گريخت كه هيچيك از لشكريانش به ديگرى مقيد نشدند و گرد و غبارى بسيار برخاسته مردم قلعه بيرون آمدند و تمام اسبابش را تاراج كردند و تعاقب او كرده جمعى كثير از امراى او كه همراهش بود گرفتار شدند . بيبغاارس و احمد ساقى و بكلمش خان جان بيرون بردند و يكصد و شصت نفر از مردم معتبر اسير شدند .
--> ( 1 ) . از اضافات « ق » است . ( 2 ) . ق : بكلش .