قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4581
تاريخ الفي ( فارسى )
حيدر قصاب بگريست و گفت : « خوب خدمت كنم » و بيرون آمد و با خواجه يحيى كراوى گفت كه « امشب امرى در خاطر دارم . عنايت از من باز نمىبايد گرفت . » و خواجه يحيى بفراست دريافت و گفت كه « خاطر جمع دار كه من تو را حمايت خواهم كرد . » و حيدر كه از زندگانى خود مأيوس بود ، نماز شام به در خانهء خواجه رفت . چون خواجه از خانه بيرون آمد حيدر قصاب پيش رفت كه « من از خاك برگرفتهء توام و با من بىحرمتى مىرود . » و خنجر از آستين بيرون آورده بر سينهء خواجه زد كه از پشتش بيرون آمد . حسن دامغانى خواست كه شمشيرى بر حيدر فرود آورد ، خواجه يحيى شمشير كشيده گفت : « اى پهلوان حسن ، دست نگاه دار . » حسن گفت : « اى خواجه معذور داريد كه نمىدانستم اين امر به وقوف شما شده . » « 1 » و يكى از فضلا اين بيت را بر حيدر قصاب خواند : اى در نبرد حيدر كرّار روزگار * وى كرده راست خنجر تو كار روزگار و بعد از وى حكومت بر خواجه يحيى كراوى مقرر شد . خواجه يحيى مردى باوقار و اصالت و شجاعت بود و كسى را ياراى آن نبود كه در مجلس او سخن بيهوده كند . چون او حاكم شد ، طغاتيمور [ 445 الف ] دو سه مرتبه كس نزد او فرستاده او را به اطاعت خود دعوت كرد « 2 » . خواجه يحيى چون دانست كه طغاتيمور خان دست از وى برنخواهد داشت - بعضى گويند كه به رسم ايلچيان و بعضى گويند به عزيمت ملازمت - نزد طغاتيمور خان رفت . و چون سلاح بسته بر در كرياس رسيد و با حافظ شغانى « 3 » و يك دو سردار ديگر به اندرون رفت و در امور خراسان سخن كردن آغاز نمود . ناگاه در ميان سخن حافظ شغالى تيرى بر فرق پادشاه زد ، چنان كه به رو درافتاد و خواجه يحيى سرش را از تن جدا كرد . سربداران كه در بيرون بودند شمشيرها كشيده هركس كه به نظرشان درآمد كشته شد . پسران پادشاه و امرا به هزار مشقت و جان كندن بيرون رفتند و تمامى اسباب ايشان به دست سربداران افتاد و به يك لحظه اردويى چنان بزرگ زير و زبر شد و سربداران اين معنى سربدارى را به فعل آوردند و نهايت شجاعت به جاى آورد و نام ايشان بر صفحهء روزگار باقى ماند و مازندران را به ضبط آورد . و احوال حاكم ولايت شام و مصر آن است كه در اين سال شخصى پيدا شد دعوى نبوّت
--> ( 1 ) . در باب كشته شدن خواجه شمس الدين على به دست حيدر قصاب با اطلاع يحيى كراوى ، نيز - حبيب السير ، ج 3 ، جزء دوّم ، ص 363 . ( 2 ) . مكاتبهء منظوم طغاتيمور و خواجه يحيى را در مطلع السعدين ( ص 258 ) مطالعه فرماييد . ( 3 ) . م : شالى ؛ ش : شفالى .