قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4550
تاريخ الفي ( فارسى )
فرود آمده او را سلام كرد و هرچند گفت كه « اين سلطان و سلطانزادهء شماست ، او را مكشيد . » اين سخن به جايى نرسيد . بعد از قتل ملك مظفر ، امرا به قلعه رفته در باب سلطنت مشورت كردند . بعد از يك روز بر سلطنت حسن متّفق شدند . ملك مظفر دشنامده زودخشم ، و به راستى عاشق خونريزى بود . اقسام سپاهيگرى از نيزهبازى و تيراندازى و گوى زدن خوب مىدانست . صاحب تاريخ مصر نوشته كه او از جميع برادران كه قبل از وى به سلطنت رسيدند نالايقتر بود ؛ با آنكه هيچكدام آنها لايق سلطنت نبودند . بعد از او برادرش حسن را به « ملك ناصر سيف الدين غازى » ملقّب ساختند . ملك ناصر يازدهساله بود كه به سلطنت رسيد . چون نايب او را به ملك ناصر سيف الدين غازى خطاب كرد ، او در جواب گفت كه « اى پدر ، نام من حسن است نه اين كه تو گفتى » و امرا از طرز سخن كردن و فهم او خوشحال شده بر اطاعتش سوگند ياد نمودند ، و به ارغونشاه ، نايب شام همه اخبار را اعلام كردند ، و نزديكان و حرمهاى ملك مظفر را گرفته جواهر و زر بسيار كه ملك به ايشان انعام كرده بود بازگرفتند . و نه كس از امرا صاحب مشورت شده در مهمّات ملك دخل مىكردند . آنگاه كتابت ارغونشاه ، نايب شام رسيد كه اظهار اتفاق با امرا نموده بود و در آنجا مذكور بود كه « نايب حلب از عهدهء آن خدمت بيرون نمىآيد . به سردارى آنجا كس كار ديده [ اى ] تعيين مىبايد نمود . » امير ارقطاى نايب كه هميشه از خدمت گريزان بود ، از امرا درخواست مىكرد كه او را به حكومت ولايتى بفرستند . در اين وقت فرصت كرده امرا را راضى كرده [ 438 ب ] كه او را به حكومت حلب فرستند . از عوض او بيبغاارس « 1 » نايب مصر شد و برادرش منجك يوسفى « 2 » وزير شده داخل اهل مشورت شد . و الجيبغا « 3 » در مقام قتل نايب شد و بدين جهت او را به حكومت طرابلس فرستاده از مصر دور انداختند .
--> ( 1 ) . متن : سعاروس . ( 2 ) . متن : بيجك نوسقى ( 3 ) . ش : الحعا .