قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4518
تاريخ الفي ( فارسى )
ملك معز الدين پس از اين فتح به غايت مغرور شد و داعيهء پادشاهى در خاطرش پيدا شد . و در اين سال آنچه حاكم مصر را روى نمود اين است كه چون ملك احمد در كرك توقف نمود و مملكت مصر پرآشوب شد ، امرا اتفاق كرده به ملك احمد پيغام كردند كه « به مملكت مصر مىبايد آمد » و او در جواب گفت كه « مملكت مصر و شام و كرك همه ملك من است . هرجا كه مىخواهم مىباشم . شما را به اين معامله چه كار ؟ » و متعاقب خبر رسيد كه ملك احمد ، طاشتمر ، نايب حلب و فخرى ، نايب شام را كه در حبس داشت حكم كرد كه به گرسنگى هلاك كنند . و ايشان دو روز گرسنه مانده ، آخر روز دويم به حيلهاى توانستند بندهاى خود را شكستند . و چون شب درآمد و زندانبان به خواب رفت ، شمشير او را برداشته قصد او نمودند . او از آواز پاى ايشان بيدار شده فرياد كرد . مردمش جمع شده ايشان را گرفتند و نزديك سلطان آوردند . سلطان بر كنار خندق ايستاده بود . به قتل ايشان حكم كرد . و از غايت تشنگى زبان به دشنام و فحش ايشان گشود و ايشان به مقتضاى آنكه « هر كه دست از جان بشويد هرچه در دل دارد بگويد » جوابهاى درشت گفتند و به قتل رسيدند . ديگر امرا را طاقت نمانده ، بر خلع احمد اتفاق كرده برادرش ، اسماعيل بن ملك ناصر را به سلطنت برداشتند . و مدت حكومت او سه ماه و نيم بود . و به وقت توجه به قلعهء كرك گاو و گوسفند بسيار و ذخيره بدانچه مقدور بود همراه خود برد و از خزانهء مصر آنچه توانسته بود برگرفته ؛ و صندوق جواهرى ملك ناصر در ايام سلطنت خود جمع نموده بود به قلعهء كرك آورده بود ؛ و كنيزان پدر را كه معلومش شده بود كه جواهر بسيار دارند به بهانهاى كه ممكنش بود ، عريان كرد و جواهر بسيار به دست آورده به قلعه برده بود ؛ و آنچه از اسباب پادشاهى و زين مرصع و طلاآلات در بيوتات مصر بود متصرف شده ، در مصر چيزى نگذاشته . القصه ، امراى مصر از اولاد ملك ناصر ، اسماعيل را كه به حسن سلوك مشهور بود به سلطنت برداشتند و به « ملك صالح » ملقب شد . او را سوگند دادند كه به قتل نفس هيچكس از امرا اقدام نكند . و قاهره را آيين بسته شاديانه نواختند ؛ و جميع بنديان را آزاد كرده ، آقسنقر ، نايب السلطنه شد ، و امير ارغون ، شوهر مادر ملك صالح اسماعيل سپهسالار شد . و جميع عمّال ولايات را برقرار داشته ؛ و امير ايدوغمش كه به حلب مىرفت به نيابت شام فرستاد و نيابت حلب بر دوقورتمور حموى داد ، و اكثر مردمى كه نزد ملك احمد در كرك بودند ، به هر طريقى كه ممكن بود جدا شده به اسماعيل ملحق شدند . و ملك اسماعيل به احمد كتابتى نوشت ، مضمونش آنكه « چون خاطر برادر به قلعهء كرك بيشتر از حكومت مصر مايل بود ، من را امرا حاكم كردند و آن قلعه را به شما ارزانى داشتند . اكنون آنچه از اسباب سلطنت مصر كه همراه بردهاند اگر بفرستند ، بهتر خواهد بود . »