قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4505

تاريخ الفي ( فارسى )

چون بشنك از قوصون نوميد شد با جميع امرا بنياد انعام و احسان نهاد و خاطر همه را به دست آورده نزديكان سلطان را نيز به انعام بسيار راضى ساخت . ايشان حكومت دمشق را از سلطان به جهت او التماس كردند . روز ديگر سلطان امرا را طلبيد و حكايت حكومت شام با بشنك در ميان آورد . امرا كه از بشنك راضى بودند ، تحسين اين سخن نمودند . سلطان ، بشنك را به حضور طلبيده او را به استعداد سفر شام حكم داد . بشنك را يقين شد كه حكومت يافت . به تهيهء اسباب سفر مشغول شد . آنچه داشت و به سال‌هاى دراز اندوخته بود ، صرف نمود . به جميع امرا زر و جواهر و اقمشهء بسيار فرستاد . چنان در انعام و ايثار مبالغه كرد كه قوصون راه سخن يافته به سلطان گفت : « بشنك در مقام خروج از اطاعت است ؛ چه ، از اين همه انعام بسيار بود . » و سلطان آزرده‌خاطر شده گفت : « ترك اين مىبايد كرد . » بشنك در جواب گفت كه « من از قوصون [ 428 ب ] مىترسم و مىدانم كه آخر به تحريك او سلطان من را خواهد گرفت و اموال از تصرف من بيرون خواهد رفت . پس بهتر آن است كه خود همه را صرف نمايم تا حسرتى باقى نماند . و اگر من را به حال خود گذارند و من سلامت باشم ، زر كم نخواهد بود . » و قوصون نزد سلطان چندان سعى كرد كه سلطان گرفتن بشنك را با خود قرار داد . و قوصون گفت كه « چون طغا فخرى كه از اعاظم امرا بود و از شام در آن چند روز مىرسيد بيايد ، بشنك را مىبايد گرفت . و اين معنى قرارداد شد . و قوصون بعد از چند روز آوازه انداخت كه بشنك اراده نموده كه بر سر راه فخرى رفته او را به قتل آورد . اين سخن بلند شد . خواص فخرى به استقبال او اين خبر را فرستادند . فخرى در مقام احتياط شده خبردار مىبود . و به حسب اتفاق روزى كه فخرى نزديك به قاهره رسيده بود ، بشنك به بيرون شهر به جهت ديدن اسبان و شتران خود رفت . مردم فخرى به او خبر دادند كه بشنك سوار شد . هشيارى مىبايد بود . فخرى غلامان و مردم خود را يراق پوشانيد . خود راه گردانيده از راه دامن كوه متوجه قلعه شد . چون بشنك در صحرا از قرب وصول مطلع شد ، يكى از خواص خود را گفت كه « رفته دعاى ما به فخرى برسان ، و من خود متعاقب مىرسم » و چون كس بشنك به فخرى رسيد ، اضطراب او بيشتر شده گفت كه « بشنك را بگو كه تا من ملازمت سلطان نكنم ، قرار با خود داده‌ام كه كسى را نبينم . » چون كس بشنك مراجعت نمود ، فخرى يقين كرد كه همين لحظه بشنك خواهد آمد . از ميان مردم خود بيرون آمده تنها به قلعهء قاهره به تعجيل درآمده سلطان را ملازمت نمود ، و هم در مجلس به عرض رسانيد كه « بشنك ارادهء قتل من داشت ، و من به اين طريق خود را خلاص كردم » سلطان او را نوازش كرده گفت كه « خاطر جمع دار كه بشنك به جزاى خود خواهد رسيد . »