قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4506
تاريخ الفي ( فارسى )
و آخر همين روز بشنك و جميع امرا در ملازمت سلطان آمد . بشنك با برادران گرفتار شدند . جمعى به ضبط اموال او رفته ، آنچه يافتند آوردند . تا آنكه در اين ايام - چنانچه گذشت - مبلغهاى كلّى صرف كرده بود آنقدر زر و جواهر و اسباب به دست افتاد كه از حدّ و حصر بيرون بود . و در اين چند روز جمعى ديگر از امرا كه در ايام ملك ناصر با سلطان بىاندامى كرده بودند گرفتار شدند ، و خاطرها از سلطان آزردگى پيدا كرد . و در اين روز خبر رسيد كه طاشتمر ، نايب حلب سر مخالفت دارد و به حاكم روم كه از جانب امير شيخ حسن بزرگ به حكومت مشغول بود متفق شده ، مىخواهد كه حلب را به دشمن دهد . سلطان به غايت مشوش خاطر شد . و در اين وقت آقبوقا عبد الواحد را كه يكى از امراى معتبر بود ، سلطان حكم فرمود كه تازيانهاى چند بزنند . قوصون ، سلطان را از اين حركت منع كرد . سلطان آزرده شده شروع شكايت از قوصون نزد نزديكان خود كرد . قوصون نيز آزردهخاطر شده در مقام دفع سلطان شد . سلطان از امور ملك و مال غافل شده ، در ابتداى دولت شروع در فسق و فجور نمود . قوصون و امرا از اين معنى آزردهخاطر شده ، امير دوقور تيمور نايب را به منع و نصيحت او فرستادند . اين نصيحت موجب فضيحت شده بجز آنكه دشنام و فحشى به امرا رسيد ، نتيجهاى نداد ، و افراط در شرب خمر بيشتر از پيشتر نمود . شبى مست شده از روزن سر بيرون كرد و به ميرآخور خود گفت كه « از براى من قطقط را حاضر كن . » امير آخور گفت كه « به اين نام اسبى در طويله نيست . » و او از غايت مستى مبالغه در حضور قطقط مىكرد . تا آنكه بىحضور شد . و قوصون مصاحبان او را صباح طلبيده به ايشان گفت كه « فى الواقع سلاطين سابق مصر به اين طريق معاش مىكردند . اين وضع سلوك از پيش نخواهد رفت و پشيمانى نتيجه نخواهد داد . » و آن مصاحبان عاقل به خدمت سلطان رفته و آنچه شنيده بودند ، مع شىء زايد به درشتترين عبارتى به سلطان گفتند . سلطان با ايشان در اين باب مشورت كرده بر گرفتن قوصون و فخرى و دوقرتيمور و پسرش حمدى و غير ذلك قرار دادند . و روز جمعه وقت نماز در مسجد جامع مىخواستند كه اين معنى را به فعل آورد . كسى قوصون را خبر كرد . قوصون به بهانهء بيمارى آن روز به مسجد نيامد و شب تمام امرا را جمع كرده ، خاطر بر گرفتن سلطان قرار دادند . سلطان با آنكه چنين امرى عظيم پيش گرفته بود به شرب شراب مشغول شده مست به خواب رفت . امرا سوار شده قلعه را در ميدان گرفتند . نخست مخصوصان سلطان را گرفتند و كس فرستادند كه سلطان خبردار شده نزد مادر خود