قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4421

تاريخ الفي ( فارسى )

ستون آمد . جاهرپابراق « 1 » كه متعهد قتل سلطان شده بود ، شمشير در زير بغل گرفته نزديك قاضى رفت و بيره تنبول « 2 » به دست قاضى داد . گرفتن همان بود و جان دادن همان ؛ چه ، چون قاضى دست بر آن دراز كرد ، شمشير بر پهلوى خود خورد كه از پا درآمد « 3 » . همين قدر فرصت يافت كه فرياد كرد كه « غدر ظاهر شد . » و دو سه نفرى كه همراه قاضى بودند فرار نموده شور و غوغا برخاست . مجموع مردم خسرو خان به مقتضاى وعدهء خود شمشيرها كشيده به هزار ستون درآمدند . غلغله‌اى عظيم برخاست . سلطان كه خسرو خان را همچو جان دربرداشت ، پرسيد كه « چه غوغاست ؟ » خسرو خان برخاسته بر لب بام آمد . لحظه‌اى درنگ كرده برگشت و به عرض رسانيد كه « اسبان خاصه كه در هزار ستون به نوبت آورده بودند ، خلاص شده‌اند . مردم به گرفتن آنها مشغول‌اند . » در اين اثناى سئوال و جواب جاهرپابراق و ديگر ياران به در هزار ستون در راه بالاى بام رسيد . هر كه را مىديدند به قتل مىآوردند . غوغا به غايت نزديك رسيد . سلطان هراسان از جاى خود برخاست . دانست كه كار از اين و آن گذشته . متوجه حرم شد كه شايد خلاص شود . خسرو خان ديد كه اگر سلطان به حرم درآيد ديگر خدا داند كه به دست خواهد آمد يا نه ، از كمال شرم و مردانگى از زير سلطان برخاسته در عقب سلطان دويد و از كمال بىشرمى دست دراز كرده موى سلطان را گرفت . سلطان برگشته او را بر سبيل عادت به زير خود درآورد . اما آن بىحيا دست از موى سلطان برنداشت ، تا آنكه رفقايش رسيدند . وى فرياد كرد كه « از من هشيار باشيد . » جاهرپا به يك ضربت شمشير كار سلطان را ساخته موى او را گرفته از سينهء خسرو خان فرود آورد و سرش را كه شايستهء افسرى بود از بدن جدا كرده و در لحظه ، بدن او را از بام هزار ستون پايين انداخت . مردم كوهى و تماشاييان كه جمع شده بودند هر يك به گوشه‌اى گريختند و حسام الدين ، برادر خسرو خان و جاهرپا و ديگر هندوان به درون محل حرم سلطان درآمده مادر فريد خان ، حرم سلطان علاء الدين و فريد و عمر [ و عليخان ] پسران سلطان علاء الدين را به قتل آوردند و چراغ و مشعل بسيار روشن كرده همان لحظه كس به طلب امرا فرستادند . عين الملك ملتانى و ملك فخر الدين [ محمد ] جونا « 4 » كه آخر سلطان محمد « تغلقشاه » خطاب يافت و وجيه الدين

--> ( 1 ) . تاريخ فرشته : « جاهر بيگ نام پروارى كه قبول قتل قاضى خان كرده بود . » ؛ منتخب التواريخ : جاهريا ، خال خسرو خان . ( 2 ) . تاريخ فرشته : « بيرهءيان » . ( 3 ) . منتخب التواريخ ( ص 215 ) : « در اين اثنا مدهول‌نام ، عم خسرو خان با جماعه‌اى از برواران كه خنجر زير بغل پنهان داشتند ، به قاضى خان رسيده و او را به حرف و حكايت مشغول داشته و غافل ساخته ، زخمى بر او زدند و شهيد گردانيدند . ( 4 ) . هر سه نسخه : خوبا .