قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4417
تاريخ الفي ( فارسى )
مراجعت خسرو خان را چتر داد و جمعى كثير از امراى معتبر را همراه او ساخته به جانب معز روان كرد ، و امرا بالضروره به همراهى او روانهء معز شدند . و هم در آن دو سه روز كه سلطان به طرف دهلى و او به طرف مقر كوچ كردند ، در خاطر نادرست ارادهء سركشى و استقلال پيدا شده با برادران و خويشان خود به مشورت نشست . و چون امرا از بىپروايى سلطان و عدم اطلاع او بر تجارب و امور جهاندارى اطلاع يافتند در مقام عذر و مكر شدند . از جمله ملك اسد الدين ، عم سلطان علاء الدين با جمعى اتفاق نمودند كه به وقت فرصت سلطان قطب الدين را به قتل آورند . يكى از اهل مشورت سلطان را خبردار كرد . در لحظه كسان به طلب اسد الدين و جماعت همراه او تعيين شد . همه را به درگاه آوردند . بعد از ثبوت گناه ، همه را به قتل آورده ، كس به دهلى فرستادند كه پسران خردسال اسد الدين را نيز آنجا به قتل آوردند . بعد از آنكه دهلى محل نزول سلطان شد ، چون از هيچ طرف منازعى نماند سلطان به عيش و عشرت مشغول شده به يكبارگى دست از امور جهاندارى بازداشت و غرورش به غايت رسيد ؛ چنانچه هيچ كس را مجال آن نماند كه تصريح يا كنايه از احوال ملك و مصالح پادشاهى سخن به عرض رساند . و كس فرستاده برادران كور خود را كه در قلاع محبوس بودند ، به قتل رسانيد ، و دولرابى ، معشوقهء خضر خان را آورده داخل حرم خود ساخت . اين معنى نيز باعث تنفر خاطرها شد و ظفر خان ، حاكم گجرات را طلبيده بىجريمهاى ظاهر به قتل آورد . و وفا ملك را نيز بىظهور خيانتى گردن زد ، و به مقتضاى جوانى كار كردن آغاز كرد و اكثر اوقات مست شده رخوت و زيور زنانه پوشيده بر سر ديوان مىآمد و مسخرگان و هزالان را نزد خود راه داده قبايح افعال و اقوال ايشان در نظرش مستحسن مىنمود . و اكثر اوقات امراى معتبر از حركات و سكنات آن جماعت آزردهخاطر به منازل خود مىرفتند ؛ چنانچه بعضى اوقات به دشنام و فحش امرا زبان مىگشود و اسباب برافتادن سلطنت او ، بلكه خانوادهء علاء الدين مهيا و آماده شد . بعد از كشتن ظفر خان ، حكومت گجرات را به حسام الدين ، برادر خسرو خان داد . حسام الدين نيز منظور نظر سلطان بود و هرگاه خسرو خان حاضر نبود بدل او حسام الدين به خدمت سلطان قيام مىنمود . و چون حسام الدين به گجرات رسيد از غايت نادانى و كمتجربگى فى الحال اظهار مخالفت كرد . امراى گجرات چون به حال خود بودند اتفاق كرده او را گرفته به درگاه فرستادند . چون نظر سلطان بر وى افتاد ، ديگرباره مقتضاى بشريت و جوانى او را بر آن داشت كه او را از بند خلاص كرده نزديك خويش راه داد . امراى گجرات را از خلاص شدن او به غايت هراس روى نمود .