قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4406
تاريخ الفي ( فارسى )
امير چوپان بود به انعام و احسان فراوان فريفته پيشكشهاى فراوان به امير چوپان تقرب جستند و معروض امير گردانيدند كه « ابراهيم ، پسر خواجه رشيد كه شربتدار سلطان بود ، به تعليم پدر خود [ خواجه رشيد ] اولجايتو سلطان را زهر داد . » و امير اين سخن را به عرض سلطان رسانيد . خواجه رشيد را در مقام يرغو بازداشتند و دو امير ديگر كه خواجه عليشاه ايشان را تسلى داده بود شهادت داده ، حكم به قتل خواجه رشيد و پسرش صادر شد . خواجه رشيد را چون به كشتنگاه آوردند ، به جلاد گفت كه « به عليشاه بگو كه به ناحق قصد من كردى . روزگار جزاى اين در كنار تو خواهد نهاد . اينقدر خواهد بود كه قبر من كهنه و از آن تو نو به نظر بينندگان خواهد درآمد . » و آن منبع خير و احسان را از ميان ، به ناحق به دو نيم زدند ، بعد از آنكه پسرش را در نظر او گردن زده بودند . « 1 » و اساس سلطنت سلطان ابو سعيد بعد از قتل خواجه رشيد اكثر اوقات متزلزل بود ؛ چه ، چوپان و فرزندانش بالتمام ملك را متصرف شده هرچه مىخواستند مىكردند ، و سلطان را به واسطهء صغر سن به امور ملك و مال كمتر بازمىرسيد - چنانچه مذكور شد - . و احوال خراسان مختل شد و اوزبك خان از دشت حرو گذشته به دربند شيروان آمد . لشكر مصر و شام نيز به ديار بكر درآمد و قاصد امير حسين كه به جانب خراسان روان شده بود ، خبر رسانيد كه « ييسور به مازندران رفت . ما بنابر احتياط از سرحد پيش نرفتهايم . اگر جمعى به كمك تعيين شود او را از مازندران بلكه از خراسان بيرون كرده مىكشيم . » سلطان لشكرى به كمك پادشاه امير حسين فرستاد و دفع فتنهء ديار بكر به ايرنجين حواله شد . سلطان و امير چوپان و ديگر امرا به عزم قشلاق اران در حركت آمدند و امير ايسن قتلغ در تبريز به فجاة درگذشت و به واسطهء كمال پريشانى احوال خراسان و رسيدن خبر استيلاى ييسور بر آن ولايت امير چوپان نيز به خراسان مرخص شد و از قراباغ به بيلقان آمد . و بعضى از امرا كه به دربند تعيين بودند ، قبل از ملاقات و رؤيت ياغى « 2 » مراجعت نموده به سلطان ملحق شدند و خبر رسانيدند كه اوزبك خان به دربند رسيده . و لشكر سلطان در آن اوان متفرق بود . بالضروره با يك هزار سوار و شاگردپيشگان خود كوچ كرده از قراباغ به كنار آب كر آمد . فرمان داد كه مجموع مردم از سوار و پياده در كنار آب به خط مستقيم فرود آيند كه در نظر
--> ( 1 ) . فاجعهء مرگ دلخراش خواجه رشيد الدين و پسرش در هفدهم جمادى الأول سال 718 ق صورت گرفت . بعد از قتل خواجه ، ربع رشيدى ، به غارت رفت ؛ ديوان ، كليهء املاك و اموال وى را مصادره نمود و حتى املاكى را كه وقف كرده بود از دست متوليان آنها بيرون آورد . آنگاه سر بىتن رشيد الدين را به تبريز بردند و چندين روز در شهر مىگرداندند و بانگ مىزدند : « اين سر جهودى است كه از نام خدا سوء استفاده مىكرد ؛ لعنت خدا بر او باد . » چنين بود عاقبت فضيحتبار سياستمدار و مورّخ نامى . وى هنگام مرگ بيش از 75 سال داشت . ماده تاريخ مرگ وى را جلال الدين عقيقى در مرثيهاى « طاب ثراه » يافت . ( 2 ) . ق : باغى .