قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4243
تاريخ الفي ( فارسى )
[ جلد هفتم ] [ ديباچه ] بسم اللّه الرّحمن الرّحيم تمامترين نعمتهاى يزدانى و بهترين عنايتهاى سبحانى مر بندگان را ، نهادن زمام اختيار ايشان در قبضهء ( اقتدار ) « 1 » پادشاه عادل عاقل باانصاف است ؛ چه ، امور دنيوى ايشان به بقاى نوع حاجتمند است و بقاى نوع به تمدّن موقوف ؛ و تمدّن به غير حاكم عادل ناممكن ؛ و در امور اخروى محتاجاند به رفع متعصبان و دفع صاحبغرضان كه كار انصاف است . منّت خداى را كه نعمت زبان شكرگذار ارزانى داشته و شكر را در عوض نعمت از خاك برداشته سر تفاخر شكرگذاران جهان يعنى تمامت آفريدگان اين عصر و زمان آسمانساى و پاى تفوّقشان فرق فرقدان پيماست . چرا سر از خوشحالى به آسمان نرسانند و چگونه پا از شادى بر زمين ننهند كه در سايهء آفتاب دولت پادشاهى به سر مىبرند كه عدالت آفريدهء او و انصاف زرخريدهء اوست ؛ عقول آزاد ، بندهء او و نفوس مجرّده ، شرمندهء او ؛ بقاى نوع عدل را بر فناى جنس ظلم ، همّت گماشته و به دست عقل بر عزّت ، انصاف را از خاك مذلّت برداشته . بهشت كه حدّ اكمال نعمتهاست ، نام ديگر عهدش ؛ عهدش اگر از اين نام ننگ كند مىگنجد ؛ چه ( انسان را ) « 1 » او نسيه و اين نقد است . در امنآباد عدلش نوع انسان به فراغت غنوده ، بلكه جنس حيوان آسوده . و در حمايت خانهء انصافش ، بر روى صاحبان اديان مختلفه گشوده . به حكم عدلش گرگ شبانى مىكند ، و به يمن انصافش كافر غم مسلمان مىخورد . دايم خواهان دانش و هميشه اين خواهش در افزايش . دوست معنى و دشمن گفتگو . به سخن كار دارد نه با سخنگو . شفقت شاملش « 2 » را سعى آنكه از علم كاملش خاص و عام بهرهمند باشند . دل
--> ( 1 ) . ق : كلمهء بين ( ) را ندارد . ( 2 ) . ش : به شفقت شاملش