قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4362

تاريخ الفي ( فارسى )

نايب دادند و ملك نايب مظفر و منصور معاودت نمود . يك صد پيل و هفت هزار اسب با خزانه در ماه ذيحجهء سنهء مذكور به نظر سلطان درآورد و نوازش بسيار يافت . و ابتداى اين سال مظفر به چاشنگير سلطنت مصر و شام مىنمود و ملك ناصر در قلعهء كرك به تدبير انتزاع ملك موروثى مشغول بود ، تا آنكه بار ديگر قدم بر مسند سلطنت نهاد . و موسوم تفصيل اين سخن آنكه چون ملك ناصر به قلعهء كرك رفت امراى ناصر بالضروره به سلطنت پسرش راضى شدند . سواى حاكم شام كه از صميم قلب خواهان چاشنگير بود و دغدغهء تمام از ملك ناصر داشت و مىخواست كه حيله برانگيزاند كه او را به دام آورد . بدين جهت يك مرتبه كس نزد ملك ناصر فرستاد و پيغام داد كه « چون ملك ترك سلطنت كرده نگاه داشتن خزانهء بسيار و غلامان بيشمار چه ضروريست ، و آنها به جهت مصالح ملكدارى در كار است . » پس ملك ناصر بالضروره آنچه از قلعهء كرك نزد او بود به چاشنگير فرستاد . وى قناعت‌ها به اين ننموده ، ديگر باره كس فرستاد كه آنچه ملك فرستاده از بسيار اندكى است ، و طلب اسبانى كه نزد ملك ناصر بود نيز نموده ، وى به غايت برآشفت ، در جواب نوشت كه « الحال ارادهء تو آن است كه من را قدرت بر قوت لا يموت و اسب سوارى نماند . اكنون رفتن نزد اولجايتو سلطان ، حاكم تاتار ضرور شد . » چون وى اين جواب نوشت ، ديگرباره كس فرستاد كه « اگر سخن شنيدى خوب ، و إلّا تو را با تمام آنچه نزد تو است به حضور خواهند آورد . » ناصر بىطاقت شده كس نزد امراى حدود و آن حدود كه باطنا اتّفاق داشتند فرستاد و از ايشان طلب يارى كرد . ايشان قبول نمودند كه هرگاه ملك ناصر از قلعه بيرون آيد به ايشان ملحق شوند . در اين اثنا توغاى و مغلطاى كه هر دو از شجعان امراى مصر بودندى به قلعهء كرك گريختند . چاشنگير جمعى را به تعاقب نامزد كرد . ايشان چون در باطن با ملك ناصر متفق بودند ، به تأنّى قطع مسافت مىكردند . توغاى و مغلطاى به سلامت به ملك ناصر ملحق شدند و آن جماعت كه به تعاقب رفته بودند به مصر مراجعت كردند . ملك مظفر به غايت خايف و غضبناك شده كس نزد ملك ناصر فرستاد كه « اگر حيات خود مىخواهى آن دو كس را بسته به حضور فرست . » ملك ناصر را ديگر طاقت نمانده با امرا مشورت كرد كه « اكنون از حد گذشت . ديگر صبر نخواهم كرد . » و خفيه با امراى مصر و اكناف و جوانب كسان فرستاده طلب معاونت كرد . و ملك مظفر بر لشكر بىاعتماد شده در مقام گرفتن بعضى از امرا شد . و آن جماعت مطلع شده به طرف قلعهء كرك گريزان شدند . اضطراب ملك مظفر بيشتر از پيشتر شد . با امرا مشورت كرد كه [ 401 الف ] چه مىبايد كرد ؟ گفتند « جمعى كثير را مىبايد فرستاد كه در ميان