قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3743

تاريخ الفي ( فارسى )

گردانيد ؛ چنانچه در تمام قلمرو وى هيچ جا دزد و حرامى و راهزن كسى نمىديد . و از جمله عادت پسنديدهء چنگيز خان يكى آن بود كه در احكامى كه به ياغى مىنوشت و او را به اطاعت و انقياد خود مىخواند ، مطلقا او را به بسيارى استعداد نمىترسانيد ، بلكه به همين‌قدر اكتفا مىكرد كه « اگر ايل و منقاد شويد به جان امان يابيد ، و اگر خلاف اين باشد ما چه دانيم ، خداى قديم داند . » و چون اين طرز اهل توكّل است ، يقين كه حق سبحانه تعالى به محض كرم مطالب متوكّلان را به اندك سعى حاصل مىگرداند ، خصوصا كه صاحب توكّل به اعتبار اسباب دنيوى ذى شوكت و صاحب قدرت باشد كه توكّل او بىدغدغه مؤثر مىافتد ؛ چه ، شخصى كه دست او به هيچ خير نمىرسد بالضّروره او را توكّل بايد كرد . و يكى از عادات نيك چنگيز خان و فرزندان او آن بود كه در زيادتى تعريف و القاب خود نمىكوشيدند ، بلكه منشيان را از نوشتن تعريف خود بسيار منع مىفرمودند ، چنانچه در تواريخ معتبره مسطور است كه چون چنگيز خان فتح ولايت ماوراء النهر كرد يكى از منشيان خوارزمشاه به اردوى او درآمده حال خود را به عرض چنگيز خان رسانيد . خان فرمود كه « ما را كسى بايد [ 240 ب ] كه به ايلى و ياغى چيزى مىنوشته باشد . » بنابراين ، آن منشى را به يك اميرى از امراى خود سپرد . و چون جبه‌نويان بعد از تسخير اكثر ولايت خوارزمشاه معروض داشت كه « از حدود جيحون تا ارّان و آذربايجان فتح كرده ، به خاطر چنين مىرسد كه اگر حكم فرمايند عنان عزيمت به صوب شام منعطف دارم ، امّا به واسطهء بدر الدّين لؤلؤ ، والى موصل ، در رفتن به آن ولايت متوقّفم ؛ چه ، او لشكرى بسيار دارد و راه‌ها صعب و دشوار . » چون چنگيز خان بر حقيقت حال اطّلاع يافت ، منشى مذكور را طلب داشت و فرمود كه « به بدر الدّين لؤلؤ نامه بنويس ، به اين عبارت كه خداى بزرگ ملك روى زمين را به من ارزانى داشت . اگر بدر الدّين ايلى شود ، سر و مال و زن و فرزندان او بماند ، و اگر تمرّد و عصيان نمايد آن را خداى بزرگ جاويد داند . اگر بدر الدّين ايل شود و لشكر ما را راه دهد او را نيكو بود و اگر خلاف آن كند چون لشكرهاى بزرگ آنجا رسد خداى قديم داند كه اندك ملك و مال موصل به كجا رود . » اتّفاقا منشى به عادتى كه منشى احكام ايران و توران دارند ، آن مضمون را به عبارات خوب و الفاظ مرغوب و لايق پادشاهان نوشته به موقف عرض رسانيد . دانشمند حاجب آن نامه را به مغولى ترجمه كرد و بر چنگيز خان خواند . پادشاه جهانگير نامه را بر خلاف طبع خود يافت . روى به منشى كرده از روى عتاب او را مخاطب گردانيد و فرمود : « اى مرد ! آنچه من گفتم در اينجا نيست . » آن احمق بخت‌برگشته جواب داد كه « نامه را بدين اسلوب بايد نوشت » خان به غايت خشمناك شده فرمود كه « دل تو با ياغى است . چيزى نوشته [ اى ] كه چون ياغى