قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3729

تاريخ الفي ( فارسى )

ايشان به اتّفاق گفتند : « صلاح آن است كه ملكه فرموده . و ما همانا به اين مصالحه راضى و شاكريم . » پس قاضى عزّ الدّين قزوينى را با جمعى از اعيان نزديك سلطان جلال الدّين فرستاده التماس نمودند كه سلطان متعرّض ملكه و متعلقان ايشان نشود تا هرجا كه خواهند بروند و شهر تبريز را تسليم سلطان نمايند . » سلطان بنابر مواضعهء مذكوره التماس ايشان را اجابت كرد [ 237 الف ] و روز ديگر ملكه با جميع متعلّقان خود از تبريز كوچ كرده به جانب نخجوان رفت ، و سلطان به استعجال به شهر تبريز درآمده بر سرير سلطنت قرار گرفت . « 1 » اهالى تبريز از قدوم مسرّت لزوم او خوشحال و خرّم شدند و به انواع خدمات مخلصانه قيام نمودند . و بعد از چند روز سلطان را هواى محبت ملكه و شوق آن غالب شد و از تبريز متوجّه نخجوان گرديد ، و در آنجا به موجب فتاوى ائمه ، ملكه را در سلك ازدواج كشيد . و چون اين خبر به سمع اتابك اوزبك كه در آن وقت در قلعهء النجق بود رسيد ، آن‌چنان اندوه و غصّه بر وى مستولى شد كه عرض سه و چهار روز سفر آخرت پيش گرفت و دولت اتابكى از آذربايجان سپرى شد . و از وقايع اين سال محاربهء سلطان جلال الدّين بود با گرجيان . و مفصّل اين مجمل آنكه چون اتابك اوزبك در قلعهء النجق وفات يافت ، جميع سپاه و حشم او از اطراف و جوانب روى به ملازمت سلطان جلال الدّين نهادند . و در اين اثنا كه سلطان در نخجوان به عيش و عشرت مىگذرانيد ، خبر رسيد كه گرجيان بنابر طمع ملك آذربايجان لشكرها جمع آورده از سى هزار سوار متوجّه تبريز شده‌اند . سلطان جلال الدّين چون اين خبر شنيد ، با وجود آنكه سپاه او ده هزار بود ، توكّل بر كرم حضرت پروردگار كرده با آن گروه اندك متوجّه دفع كفّار گرج شد « 2 » . گرجيان را مطلقا تصوّر آن نبود كه سلطان را قوّت مقاومت ايشان باشد . و سلطان به ايلغار تمام روى به آن طرف آورده ، سحرگاهى كه درّهء گرنى « 3 » گرجيان مست شراب و بيهوش افتاده بودند ، بر ايشان ريخته ، شمشير آبدار بر ايشان نهاد و اكثر ايشان را به قتل رسانيد . و جمعى كثير از هول جان و سراسيمگى خود را از كوه پايين انداخته هلاك گرديدند . و دو سردار بزرگ ايشان را كه يكى را شلوه و ديگرى را ايوانى گفتندى دستگير نموده با جمعى كثير از اعيان امراى ايشان نزد سلطان آوردند . و چون نظر سلطان بر شلوه كه به ضخامت جثّه و طول قامت از ابناى روزگار امتياز داشت ، فرمود كه « كجاست صولت تو كه گفته بودى كه صاحب ذو الفقار كجاست تا زخم تيغ آبدار

--> ( 1 ) . هفدهم رجب سال 622 . ( 2 ) . شعبان سال 622 . ( 3 ) . ق : درهء كوهى ؛ م ، ش : جاى يك كلمه خالى است .