قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3665
تاريخ الفي ( فارسى )
خليفه را اين رأى موافق افتاد و فرمود كه به محمود يلواج مكتوبى نويسند مشعّر بر استدعاى چنگيز خان و توجّه لشكر مغول به ولايت خوارزمشاه . يكى از مقرّبان سرير خلافت كه به زيور عقل و كياست و نظر در عواقب كارها از ساير ندما ممتاز بود به عرض رسانيد كه « از اينجا تا به ديار مغولستان هركس كه از روى استعجال رود ناچار مدّت چهار ماه در قلمرو خوارزمشاه بايدش رفت . و چون وى در سر راهها نگاهبانان تعيين نموده مبادا كه اين مكتوب را گرفته نزد وى برند و موّاد عداوت زياده شود . و قطع نظر از اين ، غيرت اسلام چگونه رخصت مىدهد كه چندين هزار كافر بىدين را بر سر مسلمانان صاحباختيار نمايند ؛ چه ، استيلاى كفّار بر خروج و دماء مسلمانان شرعا و عقلا مجوّز نيست ، مع هذا يمكن كه چون آن طايفه در ملك تمكّن و استقلال يابند نسبت به سدّهء امامت و خلافت شرايط عزّت و حرمت مرعى ندارند و امرى چند از آن جماعت به ظهور رسد كه موجب شماتت دشمنان و ندامت دوستان گردد . ناصر خليفه در جواب گفت كه « اى نديم تا پنجاه سال ديگر ايشان در ممالك اسلام اين اقتدار پيدا نمىكنند كه هتك حرمت اين دودمان بهخاطر ايشان تواند رسيد ، و بالفعل صولت محمّد خوارزمشاه به سبب توجّه ايشان فرومىنشيند . » پس قرار به آن معنى داده خليفه فرمود كه تا سر شخصى را تراشيده مضمونى را كه مىخواستند بر آن نقش كرده ، نيل در آن ريختند و او را به استدعاى پادشاه جهانگير چنگيز خان به مغولستان فرستادند . و چون آن شخص بعد از قطع مراحل و منازل به اردوى چنگيز خان رسيد ، حقيقت حال را به محمود يلواج بازگفت . وى در ساعت كيفيّت [ 221 الف ] حال را به عرض چنگيز خان رسانيد . چنگيز خان آن شخص را به حضور خود طلب داشت و فرمود « دليل بر راستى تو چيست ؟ » آن شخص در جواب پادشاه جهانگير گفت « دليل بر راستى من مكتوب من است . » جهانگير گفت : « مكتوب تو كجاست ؟ » آن مرد گفت : « بفرماى تا سر مرا بتراشند ، كه مكتوب بر سر من است . » چنگيز خان متعجّب شد و در ساعت سرتراش را فرمود تا سر آن مرد را پاكيزه تراشيد . ديد كه بر سر او چند سطر نوشته ، مضمون آنكه « هرچند چنگيز خان متوجّه تسخير ماوراء النهر و خراسان شده در قلع و قمع خوارزمشاه كه از ظلم و تعدّى او مردم رعايا و سكنهء آن ديار به تنگ آمدهاند بكوشد ، بهتر خواهد بود . » و چون چنگيز خان مضمون آن نقش را اطّلاع يافت ، خيال استيصال سلطان محمّد و تسخير مملكت او در دماغ چنگيز خان جاى گرفت ، امّا از نقض عهد و پيمان كه قبل از اين ميانهء ايشان واقع شده بود ، بسيار انديشه كرد ؛ چه ، نقض عهد بر همهكس شوم است ، خصوصا بر سلاطين ، چنانچه در اين واقعه شآمت آن بر خوارزمشاه واقع شد و دولت او به شومى نقض عهد بر باد رفت .