قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3648

تاريخ الفي ( فارسى )

جلال الدّين تاخت مىبرد . همچنين خليفه ناصر لدين الله ، والى اربل ، مظفر الدّين كوكبرى ، پسر زين الدّين على كوچك ، را نيز به مدد ايشان فرستاد . و چون اين جماعت به‌اتّفاق روى به همدان آوردند ، منگلى دانست كه او را طاقت مقاومت ايشان نيست ، بالضّروره قبل از آنكه ايشان به نواحى همدان رسند ، منگلى اسباب و اموال خود را برداشته روى به كوهستان آن [ 216 الف ] ولايت نهاد و در جايى از كوه‌ها پناه آورد كه اين جماعت را مطلقا ياراى رفتن آن موضع نبود ، هرچند مانع يك مرد بوده باشد . مع هذا چون اين جماعت به حدود همدان رسيده از حقيقت حال خبر شدند ، روى به آن كوه نهاده در دامنهء آن فرود آمدند و از اطراف و جوانب آن كوه را محاصره نمودند . امّا چون راه بالا رفتن از يك جا منحصر بود - كه مردم منگلى آن را ضبط كرده بودند - ايشان را دستى بر منگلى نبود ، مع هذا در اردوى اين جماعت قحط و گرانى ظاهر شد ، چنانچه اگر منگلى شتاب نمىكرد و از كوه فرود نمىآمد ، اين جماعت را زياده از ده پانزده روز توقّف ممكن نبود . امّا چون دولت آن مدبر روى به زوال داشت ، يك بار با جمعى از سواران دلير از بالاى كوه فرود آمد و بر اردوى اوزبك بن پهلوان ريخت . اوزبك خان آن مرتبه چون بىخبر بود طاقت مقاومت نياورده از پيش او بيرون رفت و منگلى آنچه از اردوى او توانست برداشت تاراج كرده باز به محكمهء خود رفت . امّا روز ديگر از وضع اوزبك و گريختن او غرور پيدا كرده به‌اتّفاق جميع مردم خود از كوه فرود آمده در مقابل آن سپاه صف‌آرايى نمود . از اين‌جانب نيز صفوف قتال آراسته متوجّه جنگ شدند . بعد از اشتعال نايرهء جدال و قتال نسيم ظفر بر پرچم علم اين سپاه وزيد و منگلى منكوب و مخذول گريخته باز به بالا برآمد . و اگر همانا در آنجا مىماند ، ايشان را مطلقا بر وى قدرت نبود ، امّا اين نوبت منگلى از بس‌كه خوف بر وى استيلا يافته بود ، در كوه توقّف نتوانست كرد . بر شتر جمّازه سوار شده با جمعى از نوكران بيرون رفت و باقى سپاه او بعد از گريختن او هريك به جانبى متفرّق شدند و اين فتنه فرونشست . و منگلى از آنجا راست به ساوه رفت كه ميانهء او و شحنهء ساوه مودّت تمام بود . چون به حوالى ساوه رسيد كس پيش او فرستاده از آمدن خود خبر داد . شحنهء ساوه چون خبر آمدن منگلى به حدود ساوه شنيد ، اظهار مسرّت و خوشحالى بسيار نموده به استقبال او بيرون شتافت . چون نظرش بر منگلى افتاد فى الحال پياده شده زمين ادب ببوسيد و او را به اعزاز و اكرام تمام به شهر ساوه درآورد . هنوز بندگان منگلى قرار نگرفته بود كه جمعى را فرستاد كه سلاح‌هاى او را بازيافت نمودند ، و بعد از ساعتى منگلى را گرفته مقيّد گردانيد . و مىخواست كه حقّ رفاقت را به جا آورد و زنده او را نزد اوزبك بن پهلوان بفرستد كه منگلى تضرّع و