قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3535
تاريخ الفي ( فارسى )
متوجّه كشتى مىشود . و در اين راه غير از شراب خوردن هيچ كارى نمىكند . و خلايق بسيار از مرد و زن بيرون آيند و فرياد مىكنند و سازها مىنوازند . و چون كنيزك به آنجا رسيد اوّلا به هريكى از آن گنبدها كه خويشان و نزديكان صاحبش ساختهاند درمىآيد و به هر قبّه كه در مىآيد صاحب آن يورت با آن كنيزك صحبت مستوفى مىدارد . و چون از صحبت فارغ شد با وى بيرون مىآيد و به آواز بلند به او مىگويد كه « به صاحب خودخواهى گفت كه من حقّ يارى و دوستى را به جاى آوردهام . » بعد از آن كنيزك به يورت ديگر مىرود . صاحب آن يورت نيز با وى صحبت مىدارد و آن پيغام به صاحبش مىرساند . و همچنين تا تمام آن يورتها را سير كرد و همه با وى صحبت داشتند و چون از آن كار فارغ شدند سگى را دو نصف كرده در ميان كشتىها مىاندازند ، و يك خروس را مىگيرند و سر او را مىكنند و در كشتى مىاندازند ، و يك ماكيان را نيز سرش كنده در آن كشتى مىاندازند . بعد از آن دو رأس اسب را مىآورند و در آب رودخانه غرق مىكنند . بعد از آن از آب بيرون آورده به شمشير هردو را پارهپاره كرده گوشت آنها را در كشتى مىاندازند . و بعد از آن جماعتى كه با كنيزك صحبت داشتهاند و حقوق يارى و دوستى صاحبش را بهجا آورده ، همه دستهاى خود بر روى زمين فرش مىكنند تا آن كنيزك پا بر كف دست ايشان نهاده بالاى كشتى برآيد . و چون به كشتى درآمد ، اوّلا ماكيانى به دست او مىدهند تا وى سر آن ماكيان كنده در كشتى اندازد . بعد از آن قدحى شراب به او مىدهند و او چيزى چند مىگويد . بعد از آن باز فرود مىآيد و باز پا بر كف دست آن جماعت نهاده بالا مىرود و چيزى چند مىگويد . همچنين سه مرتبه فرود مىآيد و بالا مىرود و به زبان خود چيزى مىگويد . احمد بن فضلان گويد : من از ترجمان پرسيدم كه « وى چه مىگويد ؟ » ترجمان گفت كه « در مرتبهء اوّل گفت كه اينك پدر و مادر من حاضرند و من ايشان را مىبينم ، در مرتبهء دويم گفت اينك جميع خويشان و نزديكان ما كه مردهاند نشسته ، و در مرتبهء سيم گفت اينك پدر و مادر من بر در تهنيت سبز كه انواع حور و غلمان در آنجا سير مىكنند انتظار مىكشند و مرا مىطلبند . » بعد از آن پير زالى كه مسمّى به ملك الموت است ، با دو دختر خود او را به جانب قبّه صاحبش مىطلبند و ترغيبات مىنمايند . او آنچه در گردن و دست دارد از پيرايهها ، بيرون آورده به پير زال مىدهد و خلخالهاى پاى خود را برآورده به آن دو دختر ملك الموت حواله مىنمايد و خود به قبّهء صاحب خود درمىآيد . در عقب او شش مرد ديگر از خويشان نزديك شوهر او در آن قبّه درمىآيند و در حضور آن مرده آن شش نفر با زن مجامعت مىكنند . و چون اين شش نفر از اداى حقوق يارى فارغ شدند ، پير زال او را در پهلوى شوهرش مىخواباند و دو كس از آن شش نفر پاى او را مىگيرند و دو ديگر دستهاى او را ، و