قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3516

تاريخ الفي ( فارسى )

و در اين سال در ديار مصر آن‌چنان قحط شد كه اكثر مردم آن ديار از گرسنگى هلاك شدند . و در تاريخ ابن كثير شامى مسطور است كه در يك ماه ملك عادل دويست هزار كس را كه از گرسنگى هلاك شده بودند از خاصهء خود كفن داده بود ، و آنها كه احوال ايشان به ملك عادل نمىرسيد در حساب داخل نبود . و كار به جايى رسيد كه در تمام مصر سگ و گربه نماند ؛ چرا كه همه را مردم مىخوردند و بعد از آن كار به آنجا كشيد كه مردم فرزندان خود را خوردند . و چون فرزندان نيز نماند ، شروع در خوردن اطبا كردند ؛ چه ، به بهانهء بيمارى مىآمدند و طبيب را به خانهء خود مىبردند ، و به مجرّد آنكه طبيب بيچاره به منزل ايشان در مىآمد فى الحال جماعتى گرسنه از اطراف و جوانب آن خانه به‌در مىآمدند و طبيب بيچاره را پاره‌پاره مىكردند . و نيز در تاريخ ابن كثير شامى مسطور است كه روزى شخصى نزد طبيبى آمد و تضرّع بسيار كرد كه « بيمارى دارم كه به‌واسطهء ضعف پياده به آنجا نمىتواند آمد . اگر شما به آنجا مىآييد بىنفع كلّى نخواهد بود . » طبيب باوجود آن ترس كه مىدانست كه جمعى كثير از اطبّا را [ 185 الف ] خورده‌اند ، چون نام زر شنيد متوجّه خانهء آن شخص گرديد . امّا در خاطر خود بسيار هراسان و لرزان بود . در اثناى راه توقّفى مىكرد و با خود انديشه داشت كه « مبادا در اين رفتن حيله و مكرى باشد . آن مرد چون اين معنى را از ناصيهء طبيب دريافت ، در راه به دو سه فقيرى كه افتاده بودند پولكى داد . طبيب چون آن فعل را ديد در خاطر خود گفت : « اين مرد صاحب اخلاق حميده است . بر فقرا ترحّم مىكند ، و از وى شرّى به‌وجود نخواهد آمد . » و مع هذا آن شخص در آن راه غير از تسبيح و تهليل هيچ حرفى ديگر نمىزد . القصّه اشتغال آن شخص به تسبيح و تهليل و خير كردن به فقرا ، طبيب را بر رفتن همراه او به طمعى كه در خاطر خود قرار داده بود دلير ساخت . تا آنكه به در سراى خرابى رسيد ، و آن مرد به اندرون درآمد . طبيب بيچاره چون بر خرابى سرا نظر انداخت وهم بر وى غالب شد ، امّا چون آن مرد همراه است و طبيب بسيار راه آمده بود ، باز نمىتوانست گشت . به اندرون سرا درآمد . اتّفاقا چون طالع طبيب قوى بود به مجرّد آنكه ايشان به آن سرا درآمدند شخص ديگر از اندرون خانه - كه در ميان سرا بود - بيرون آمد و روى به آن مرد - كه طبيب را به فريب تسبيح و تهليل و به‌صورتى كه بر فقرا كرده به آنجا رسانيده بود - آورد و گفت كه « فلانى اگر چه بسيار دير كرد ، امّا شكر كه شكار تازه براى ما آورد . » طبيب بيچاره چون اين حكايت شنيد ، روى به گريز نهاد ، و آن شخص درپى او مىدويدند . آخر الأمر ، چون ايشان از گرسنگى بسيار بىقوّت شده بودند و طبيب قدرى قوّت داشت ، از پيش ايشان بيرون رفت و از آن مهلكه خلاص يافت .