قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3017
تاريخ الفي ( فارسى )
عاقبتانديشى نموده از سلطان التماس كرد كه خاصبك و بهاء الدّين و قيصر و طايفهاى ديگر از امرا كه با او صفايى نداشتند در اين يورش همراه باشند تا در غيبت از قصد ايشان پيش پادشاه ايمن باشد . و سلطان ملتمس او را مبذول داشته آن جماعت را بالتمام در آن يورش همراه او ساحت و خود به نفس نفيس متوجّه بغداد گشت . و چون عبد الرّحمان با امراى مذكور به ارّان رسيدند ، بعد از چند روز ، آثار نفاق ميانهء ايشان ظاهر شد . و آن جماعت چون بر خبث باطن آن جماعت اطّلاع يافتند ، با يكديگر اتفاق نموده در وقت فرصت عبد الرحمان را به قتل رسانيدند . و چون اين خبر به سمع سلطان مسعود رسيد ، بسيار خوشحال گرديد و عباس كه در ملازمت سلطان مسعود مىبود ، چون شنيد كه دوست جانى او را ، كه عبد الرّحمان باشد ، به حال همهء پيسان كشتند « 1 » ، با مقتفى باللّه قرار داد كه روز عيد كه سلطان به مصلّى مىرود ، تيغ كين برآورده سلطان را از ميان بردارد . اتّفاقا ، در روز عيد آنچنان باران شد كه هيچ احدى به عيدگاه نتوانست رفت و سلطان مسعود از مكر آن ناسپاس خلاصى يافت . و بعد از يك هفته اين سرّ فاش شد و به سمع سلطان رسيد . سلطان فرمود تا از براى عبرت ساير حرامنمكان ، عباس ناسپاس را در كنار دجلهء بغداد به حلق كشيدند . و كيفيّت ظهور اين خيال كه عباس با مقتفى لامر اللّه پخته بود در تواريخ معتبره چنين آوردهاند كه شبى يكى از متعلقان طشتدار خليفه با غلامى ، كه جامهدار سلطان مسعود بود ، شراب مىخورد . در اثناى غلوّ مستى ، آن خويش طشتدار عبارتى عربى خواند كه مضمونش اين بود كه باران روز عيد عباسى پروسواس را از مقصد بازداشت . غلام سلطان مسعود چون اين عبارت شنيد به فراست دريافت كه در ضمن اين كلمات چيزى است . بنابراين ، در ساعت از آن شخص حقيقت حال استفسار نموده على الصّباح ، آن ماجرا را به عرض سلطان رسانيد . تاآنكه سلطان ، عبّاس را نيز به سزاى اعمال خود رسانيد . « 2 » و در كامل التواريخ « 3 » مسطور است كه از عجايب امور آنكه قبل از كشته شدن عباس به چند روز ، روزى عباس در مجلس وعظ عبادى كه از مشاهير وعّاظ آن زمان بود ، حاضر شد . و در اثناى وعظ ، يكى از اهل مجلس را وجدى شد و در اثناى وجد ، خود را به عباس زد . غلامان آن شخص را كتك بسيار زده از آنجا دور كردند ؛ چه ، عباس هميشه از باطنيّه احتراز بسيار مىكرد و على الاتّصال زره مىپوشيد و هميشه غلامان شجاع و جلد او از وى خبردار مىبودند و از وى ساعتى غافل نمىشدند . و چون آن صوفى صاحب وجد را آزار بسيار
--> ( 1 ) . م : به حال بد كشتند . ( 2 ) . ابن اثير اين واقعه را در سال 541 ه . ق . آورده است . ( 3 ) . يعنى الكامل ابن اثير .