قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3427

تاريخ الفي ( فارسى )

محافظت آن نمودن . و تفصيل اين مجمل آنكه چون در روز معركهء حطين ، قمص طرابلس از معركه خود را به سلامت بيرون برده به مدينهء صور رسانيده چند روز در آنجا توقّف نمود ، آخر الأمر ، شنيد كه صلاح الدّين متوجّه آن ديار است . از بس‌كه از صلاح الدّين ترسيده بود ، در مدينهء صور باوجود آن استحكام قرار نگرفت و به جانب طرابلس رفت و در آنجا - چنانچه سابقا مذكور شد - بمرد ، و چند روز صور بىحامى و ممانع افتاده بود كه اگر صلاح الدّين يا يكى از امراى زبون او مىرفت فى الحال آن شهر را متصرّف مىشد . امّا چون ارادهء الهى به گرفتن آن شهر تعلّق نگرفته بود ، صلاح الدّين اوّلا متوجّه بلادى كه در حوالى آن بلده واقع بودند مثل صيدا و بيروت و امثال آن شده به خاطر خود قرار آن داد كه چون گرفتن آن بسيار اشكال دارد ، اوّلا اين بلاد و قلاع را به دست بايد آورد تا اهالى صور را رعبى حاصل شود ، تا او را بعد از آن به‌آسانى توان گرفت . اتفاقا پيش از آنكه صلاح الدّين از مهمات آنها فارغ شود يكى از تجار فرنگ كه او را مركيس گفتندى ، از جهت تجارت ، اموال و اسباب بسيار برداشته متوجّه بندر عكّا گشته . و او از گرفتن اين بلاد از دست فرنگان خبردار نبود ، تا آنكه به عكّا رسيد . توپى كه متعارف بود انداخت . و چون دربرابر آن از عكّا چنانچه مقرّر ايشان است كه آنها نيز توپى بيندازند كه مشعر به رخصت ايشان باشد ، توپى نينداختند . مركيس را شكّى در دل پيدا شد . بنابراين ، در همانجا جهاز را لنگر كرده متفحّص گشت . اتفاقا باوجود آنكه از آنجا كه جهاز مركيس لنگر شده تا بندر عكّا آن‌مقدار مسافت بود كه شهر درست به نظر مىآمد ، امّا آدمى را درست مشخّص نمىتوانستند نمود . مركيس از وضع و طرح [ خبر ] يافت كه ( شهر در دست فرنگان نيست ) « 1 » امّا چون يقين بر حقيقت حال و اطّلاع نداشت متحيّر و متعجّب مانده بود . و چون مردم شهر جهاز فرنگ را ديدند خوشحال گشتند ؛ چه ، خيال ايشان آن بود كه همين لحظه جهاز پيش مىآيد و در دست ايشان گرفتار مىشود . چون ديدند كه جهاز در همان‌جا لنگر كرده ، ملك افضل ، پسر صلاح الدين ، كه والى عكّا بود ، جمعى را در كشتى كوچك سوار كرده نزد ايشان فرستاد كه حقيقت حال معلوم نمايند كه اينها چه كسانىاند و از كجا مىآيند ؟ و چون مردم ملك افضل به آنجا رسيدند حقيقت گرفتن ولايات ساحل به مركيس فرنگى گفتند ، و وى از بس‌كه صاحب تدبير بود ، مطلقا از آن رهگذر اظهار ندامت و پشيمانى ننمود و در جواب كسان ملك افضل گفت كه « من مردى سوداگرم و خرج و باج خود مىدهم ، خواه حاكم اين بنادر فرنگان باشند ، خواه مسلمانان . اكنون چون پسر صلاح الدّين حاكم اين بندر

--> ( 1 ) . م : ( اين شهر فرنگى ندارد . )