قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3370

تاريخ الفي ( فارسى )

ديگر بود ، فرستاده به او پيغام داد كه « من به خاطر برادر تو ، فخر الدّين محمّد كه از امراى عظيم الشأن من بود و كمال اخلاص داشت ، مىخواهم كه اين شهر را براى تو بگيرم و دختران تو را به پسران خود نكاح كرده بدهم تا حكومت اين ولايت بر تو قرار گيرد . » و كس ديگر نزد اسد الدّين فرستاد كه « اينك زن قطب الدّين ، كه صاحب تو بود ، مىخواهم كه دختران خود را به پسران من دهد و امراى اخلاط كس پيش من فرستاده اخلاط را به من پيشكش مىكنند . » و شخصى از مردم اخلاط به اندرون ميّافارقين فرستاده كه اسد الدّين را خاطرنشان كند كه « من از اخلاط آمده‌ام و مكتوبات اعيان آن ولايت را آورده . » بنابراين ، اسد الدّين در مقام اطاعت شده ميّافارقين را به صلاح الدّين داد و دختران قطب الدّين را به پسران او نكاح كرد . و در همين سال صلاح الدّين بعد از انتظام مهمّات ولايت ميّافارقين باز به جانب موصل مراجعه نمود و چون به نواحى آن ولايت رسيد ، مجاهد الدّين قايماز جماعتى را در ميان انداخته التماس مصالحه نمود و هنوز رسل و رسايل ايشان آمدورفت داشتند كه صلاح الدّين بيمار شد و به‌واسطهء بيمارى روى بحران نهاد . و امر مصالحه بر آن قرار يافت كه عزّ الدّين مسعود ولايت شهرزور « 1 » و قرابل را به نوّاب و عمّال صلاح الدّين گذارد و خطبه و سكّه به نام او كند . پس بر اين قرارداد نايرهء فتنه فرونشست و مردم موصل قدرى آسايش گرفتند . و مرض صلاح الدّين روزبه‌روز اشتداد مىكرد ، تا آنكه كار به جايى رسيد كه مردم از حيات وى نااميد شدند . در اين وقت از خويشان و فرزندان او يكى ملك عادل ، برادرش ، صاحب حلب ، پيش او بود ، و از پسرانش ملك عزيز عثمان . و در اواخر ماه رمضان چون مرض صلاح الدّين بسيار قوّت گرفت و اطبا از معالجهء آن عاجز آمدند ، پسر عمش ، ناصر الدين محمّد بن شيركوه از اردوى وى بىرخصت برآمده روى به حمص - كه جاگير او بود - نهاد و چون به حلب رسيد جمعى از اوباش حلب را به انواع عنايات و رعايات سرافراز گردانيده به ايشان وعده‌ها كرد كه بعد از فوت صلاح الدّين حلب را از ملك عادل بازداشته به او سپارند . چون به حمص رسيد كس به دمشق پيش اهالى آنجا فرستاده ايشان را مطيع و منقاد خود گردانيد [ 149 ب ] و قرار به آن داد كه بعد از فوت صلاح الدّين كه عن‌قريب است كه واقع شود ، دمشق را به وى سپارند . و همچنين اكثر ارباب آن ولايت را با خود متّفق گردانيده منتظر فوت صلاح الدّين بود كه به يكباره خبر رسيد كه مرض صلاح الدّين روى به انحطاط نهاده روز به

--> ( 1 ) . ياقوت بناى اين شهر را به زور بن ضحّاك نسبت داده . و بعضى معتقدند كه چون حكومت اين شهر بيشتر اوقات در دست زورمندان قبايل كرد بوده ، بدين اسم ناميده شده است .