قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3371

تاريخ الفي ( فارسى )

روز بهتر مىشود . تا آنكه صلاح الدّين بالكلّيه از آن مرض خلاصى يافت و در اواخر اين سال متوجّه دمشق گرديد و در اوّل سال آينده به دمشق درآمد . و ناصر الدّين محمّد كه منتظر مرگ صلاح الدّين بود در همين سال در شب عيد اضحى شراب بسيار خورده به خواب رفته بود و صباح او را مرده يافتند . و در تاريخ ابن اثير جزرى مسطور است كه چون مرض صلاح الدّين روى به تخفيف نهاد حالات ناصر الدّين محمّد را به عرض او رسانيدند . بنابراين ، صلاح الدّين شخصى كه به ناصح اشتهار داشت پيش او فرستاده كه كار او را به اتمام رساند . و لهذا ناصح در حمص با او مىبود تا آنكه در آن شب كه فردا ناصر الدين محمّد را مرده خواهند يافت نيز شريك در مجلس شراب ، بلكه ساقى مجلس بود . و على الصباح كه او را طلب كردند ، معلوم شد كه وى همان لحظه كه از مجلس برخاسته ، روى به دمشق نهاده . از اين جهت مردم را يقين شد كه ناصح به اشارهء صلاح الدّين او را زهر داده . و اللّه أعلم بحقايق الأمور . على اىّ حال چون ناصر الدين محمّد وفات يافت ، صلاح الدّين حمص را به پسرش ، شيركوه ، كه در آن‌وقت در سنّ يازده سالگى بود ارزانى داشت . و امّا جميع اموال و اسباب سلطنت كه از وى مانده بود ، همه را صلاح الدّين متصرّف شد و از براى او از متروكات پدر چيزى كارآمدنى نگذاشت . و به صحّت رسيده كه بعد از يك سال از فوت ناصر الدّين پسرش ، شيركوه در روز عيد به ديدن صلاح الدّين آمده ، و صلاح الدّين از وى پرسيد كه « چيزى مىخوانى ؟ » گفت : « آرى ، قرآن مىخوانم . » گفت : « تا به كجا رسيده‌اى ؟ » پسر فى الحال اين آيه را خواند « إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً » « 1 » يعنى : « آنانى كه مىخورند اموال يتيمان را از ظلم ، هرآينه نمىخورند مگر آتش را ، و سرانجام در روز جزا ايشان را به آتش تفتان عذاب خواهد بود . » صلاح الدّين چون اين آيه بشنيد ، بسيار منفعل شد و حاضران مجلس از ذكا و حدّت فهم آن پسر تعجّب كردند . و در اين سال ميانهء تركمانان و كردان در ديار بكر و اخلاط و شام و شهرزور و آذربايجان - حاصل آنكه هرجا كه تركمانان و كردان بودند - فتنه و فساد به‌هم رسيد و مهم به آنجا رسيد كه به‌واسطهء محاربه ميانهء اين دو طايفه ، تردّد تجّار بر طرف شد و راه‌ها مسدود گرديد . و باعث اين فتنه آن بود كه روزى يكى از تركمانان عروسى كرده از قبيله . زن خود را با جماعتى از عورات و خويشان به قبيلهء ديگرى مىبرد كه گذر ايشان به پاى قلعهء زوزان « 2 » كه از آن كردان

--> ( 1 ) . قرآن ، نساء : 10 . ( 2 ) . رجوع شود به پاورقى 2 ، صفحهء 2870 كتاب .