قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3294

تاريخ الفي ( فارسى )

قلعه و دفع سپاه ابن سنكا فرستاد . چون سپاه ابن سنكا به حوالى قلعه رسيد ، ابن سنكا با فوجى از سپاه خود برآمده بر ميمنهء بغداديان حمله آورد و نايرهء جدال و قتال ميانهء ايشان بالا گرفت . آخر الأمر ، ابن سنكا در معركه به قتل رسيد و سرش را به بغداد برده به دروازهء نوبى آويختند و آن قلعه را كه او بنا كرده بود ، با زمين برابر ساختند . و در ماه رمضان اين سال در ديار بكر و جزيره ، چهل روز پياپى بارانى باريد كه اكثر عمارات عظيم آن بلاد روى به خرابى نهادند و خلقى بسيار هلاك شدند . و به‌واسطهء كثرت باران دجلهء بغداد آن‌چنان طغيان نمود كه مردم از بغداد بيرون رفتند . و از جمله وقايع اين سال آنكه پسر خليفه مستضيئى بامر اللّه ، [ امير ] ابو العبّاس احمد كه بعد از پدر بر مسند خلافت قرار گرفت ، از بالاى قبّه دار الخلافه به پايين افتاد و نجاح نام غلامى كه همراه خود داشت ، او نيز خود را از همانجا به پايين انداخت . اتفاقا به جايى افتادند كه زمين ريگ نرم بود و هردو به سلامت ماندند . چون از نجاح پرسيدند كه « من نادانسته افتادم ، امّا تو چون خود را دانسته از آنجا انداختى ؟ » نجاح گفت كه « من بىتو زندگانى خود نمىخواستم . » و اين معنى بسيار پسنديدهء خليفه مستضيئى بامر اللّه و پسرش ، ابو العباس ، افتاد . بنابراين در مقام تربيت نجاح شده روزبه‌روز او را تربيت مىكردند تا آنكه در زمان خلافت امير ابو العباس احمد حلّ و عقد جميع مهمات دار الخلافه به نجاح تعلّق گرفت و به « عزّ الدّين » ملقّب شد و مرتبهء وى به جايى رسيد كه جميع امراى عراق عرب خدمت او مىكردند . و اين نتيجه از اخلاص و جان‌سپارى در راه صاحب خود بود . و از جمله وقايع اين سال آنكه ميانهء مستضيئى بامر اللّه و قطب الدّين قايماز به‌واسطهء آنكه خليفه مىخواست كه عضد الدّين بن رئيس الرؤسا « 1 » را باز منصب وزارت دهد و قطب الدّين قايماز به اين معنى راضى نمىشد ، كار به جايى رسيد كه باب نوبه و باب عامه را بسته دار الخلافه را محاصره نمود . و خليفه چون اين حال را مشاهده نمود ترك آن عزيمت كرد . امّا قطب الدّين قايماز به آن راضى نمىشد و خليفه را ملجأ ساخت بر آنكه عضد الدّين را از بغداد اخراج نمايد . و چون خليفه طاقت مقاومت قطب الدين نداشت حكم به اخراج عضد الدّين فرمود . آخر الأمر ، عضد الدّين التجا به شيخ الشيوخ صدر الدّين عبد الرحيم بن اسماعيل برد . بندگان شيخ او را در خانقاه خود نگاه‌داشت و قطب الدّين را از اخراج وى منع نمود و عضد الدّين را باز به خانهء خود فرستاد . و از جمله وقايع اين سال آنكه ملك روم از خليج شهر قسطنطنيه گذشته متوجّه بلاد قلج

--> ( 1 ) . وى در سمت استاد الدارى و سپس وزارت بود .