قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3292
تاريخ الفي ( فارسى )
چون شمس الدّين محمّد بن مقدّم داعيهء استقلال و استعداد داشت ، به سخن قاضى كمال الدّين مطلقا التفات نكرد [ 132 ب ] و با صلاح الدّين مطلقا مشورت ننمود . مع هذا صلاح الدّين به تعزيت ملك نور الدّين و تهنيت ملك صالح فرستاده اظهار اطاعت كرد و سكّه و خطبه در مصر به نام ملك صالح بن ملك نور الدّين گردانيد . مقارن اين حال سيف الدّين غازى ، صاحب موصل ، به طلب ملك عمّ خود ، ملك نور الدّين در حركت آمده نصيبين و خابور و حرّان و رقّه و سروج را متصرّف شد و از ولايت جزيره غير از قلعهء جعبر ، كه بهواسطهء استحكام و متانت او را از دست گماشتگان نور الدّين نتوانست گرفت و رأس العين ، كه آن را بهواسطهء آنكه ملك نور الدّين به قطب الدّين ، صاحب ماردين ، كه پسر خال سيف الدّين غازى بود داده بود ، نگرفت . و باقى تمام ولايت جزيره را به تصرّف خود درآورد و بر امراى خود قسمت كرد . بعد از آن جمعى او را بر اين مىداشتند كه از آب فرات گذشته متوجّه بلاد شام شود كه « ملك صالح كوچك است و محافظت ولايت پدر نمىتواند نمود . مبادا فرنگان بر آن ولايت استيلا يابند . و از تاريخ ابن اثير جزرى چنين ظاهر مىشود كه اين رأى را به سيف الدّين غازى برادرش فخر الدّين عبد المسيح ، كه بعد از فوت عمّ خود از سيواس به خيال آنكه شايد برادرش ، سيف الدّين غازى ، او را جاى خود بدهد و ولايت عمّ خود را خود متصرّف شود ، بازمىنمود و در باب رفتن به جانب شام او را تحريص و ترغيب مىنمود . آخر الأمر ، يكى از امراى بزرگ ، كه او را عزّ الدّين محمود گفتندى او را از رفتن به شام مانع آمد و گفت « چون ولايت پدر خود را متصرّف شدى زيادهطلبى را بايد گذاشت . » و سيف الدّين غازى به سخن او ترك آن عزيمت نموده به جانب موصل بازگشت و فخر الدّين عبد المسيح را گرفته پيش خود نگاهداشت . و چون شمس الدّين ابن دايه ، كه از امراى كبار ملك نور الدّين بود و حلب و نواحى آن اقطاعات او بود بهواسطهء مرض فالج كه بر وى استيلا يافته بود ، خود به شام نتوانست رفت ، كس پيش ملك صالح فرستاده او را به حلب طلب داشت كه در آنجا استعداد نوّاب و عمّال سيف الدّين غازى را از آن بلاد بيرون كنند . امّا ابن مقدّم و ساير امراى شام ملك صالح را نگذاشتند كه به حلب رود . و در اين وقت مكتوبى از مصر از جانب ملك صلاح الدّين عتابآميز به ملك صالح نوشته [ شد ] كه « چون در باب بىاندامى و دستدرازى سيف الدّين غازى به ما اعلام نفرمودند . و اگر پيش ملك نور الدّين مغفور بهتر از من كسى مىبود مصر ، از اعظم بلاد او مىبود به او مىسپرد . و اگر ايشان را در اين زودى اجل درنمىيافت يقين كه تربيت شما را به من حواله مىكرد ، و باوجود اين حال كه شما حقوق خدمت سابق مرا فراموش كرديد و مطلقا در مهمّات خود مرا دخل نمىدهيد ، امّا عنقريب ظاهر خواهد شد كه من به كار