قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3275

تاريخ الفي ( فارسى )

از من دعا برسان و بگو كه اگر سلطانشاه از جهت طلب ملك ، مملكت ما را خراب كرده باشد هيچ‌جاى تعجّب نيست ؛ چه ، او پادشاهزاده است و پادشاهزاده‌ها را در طلب مملكت نكوهش نتوان كرد ، بلكه اگر ايشان دست از اين مطلب بازدارند ، سزاوار مذمّت و نكوهش مىشوند ( و من يشابه ابه فما ظلم ) « 1 » . و همچنين هر صنفى از اصناف خلايق بر ترك پيشهء آبا و اجداد ملام « 2 » است نه بر طلب آن . » و امّا جواب آنچه در باب طلب سلطانشاه قلمى نموده بودند چنين نوشت كه « بر جميع عقلا روشن است كه دنيا را بقايى نيست . پس هركس چند روزى از مزخرفات آن تمتّع يافته بايد كه در مقام آن باشد كه بعد از وى نام نيك بر صفحهء روزگار بماند ، خصوصا سلاطين را بايد كه در اين باب بيشتر از ساير ناس سعى و اهتمام داشته باشند . اكنون تكليف نمودن ما را بر امرى كه موجب بدنامى ابد تواند بود از خرد دورانديش ايشان بسيار عجيب و غريب نمود ؛ چه ، سلطانشاه از زنهارى ماست و هيچ‌كس زنهار دادهء خود را به خصم نداده است . و اگر داده باشد مرتكب كارى شده كه موجب نفرت طبايع جميع اصناف خلايق تواند بود . و حقّ سبحانه تعالى همگنان را از ارتكاب اين‌چنين امور ذميمه نگاه‌دارد . » « 3 » چون سلطان علاء الدّين تكش را متيقّن شد كه سلطان غياث الدّين در مقام حمايت سلطانشاه به جدّ است ، لشكرها را جمع آورده ارادهء ولايت خراسان كرد . سلطان غياث الدّين چون بر ارادهء او اطّلاع يافت ، او نيز سپاه بسيار به‌هم رسانيده برادرزادهء خود ، الب غازى ، صاحب سيستان ، را به‌اتّفاق سلطانشاه به جنگ علاء الدّين تكش فرستاد و مكتوبى به امير مؤيّد ، صاحب نيشابور ، كه دختر سلطان غياث الدّين در خانهء [ پسر ] او ، طغانشاه بود ، نوشته كه او نيز با لشكر خود به امداد سلطانشاه رفته ، علاء الدّين تكش را گوشمال بر اصل دهند . القصّه ، چون سلطانشاه و الب غازى به سپاه انبوه بعد از قطع منازل و مراحل به كنار بيابانى كه ميانهء خوارزم و خراسان بود رسيدند ، چندان توقّف نمودند كه خبر رسيد « اينك امير مؤيّد نيز با سپاه فراوان مىرسد . » و سلطانشاه نوشت كه « مناسب آن است كه تو در همان‌جا توقّف نمايى تا آنكه علاء الدّين تكش به قصد محاربهء ما به اين طرف متوجّه شود . بعد از آن تو به جانب خوارزم رفته بىمنازع و مانع آن شهر را به تصرّف خود بياور كه علاء الدّين تكش را ديگر جاى نيست . » چون رأى بر اين قرار يافت و علاء الدّين تكش مىخواست كه از خوارزم به جنگ برادر خود ، سلطانشاه ، بيرون آيد كه جمعى از دوستان و دولت‌خواهان او حقيقت حال را به وى

--> ( 1 ) . از اضافات « ق » است . ( 2 ) . ملام : نكوهش كرده شده . - لغتنامهء دهخدا . ( 3 ) . و در آخر نامه سوگند ياد كرد كه « با شما دو برادر دوست و يك‌رنگ و باصفا باشم . » - ابن اثير .