قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3262

تاريخ الفي ( فارسى )

و چون اين كلمه به سمع نجم الدّين ايّوب رسيد ، وى بانگ بر او و بر صلاح الدّين زد و گفت : « اين چه خيال محال است ! و اللّه اگر ملك نور الدّين به مصر آيد ما را و جميع اين امرا غير از آن گنجايش ندارد كه از مركب‌هاى خود پياده شده در جلو او بدويم ، تا او عنايت كرده ، امر كند كه سوار شويد . ما همه مملوك و بندهء اوييم و اين ولايت از آن اوست . تقى الدّين ، پسر من ، بىعقل است . مصلحت آن است كه ما عريضه‌اى به خدمت ملك بنويسيم كه چنين شنيده مىشود كه ملك را عزيمت اين ديار شده . هيچ احتياج به تصديع ملك نيست . اگر غرض از آمدن طلب صلاح الدّين باشد ، يكى از غلامان خود را به اينجا بايد فرستاد كه منديل در گردن صلاح الدّين كرده ، كشان‌كشان به ملازمت رساند ؛ چه ، او را يا ديگرى را چه ياراى آنكه مخالفت ملك در خاطر توانند گذرانيدن ؟ » چون نجم الدّين ايّوب به آواز بلند اين فصل فروخواند . جميع امرا و اركان دولت سخن او را پسنديده و از آن مجلس برخاستند . نجم الدّين ايّوب در خلوت به صلاح الدّين گفت كه « تو به اين رأى و عقل مىخواهى كه سلطنت كنى ؟ تمام عالم مىدانند كه ما نايب ملك نور الدّين در اين ولايت‌ايم . اكنون كه اوّل‌بار با وى مخالفت اظهار مىكنيم ، در يك لحظه او جميع امرا را از ما بازمىگرداند و هريكى را كه نويد حكومت مصر مىدهد با ما تا جان همراهى مىكند ، چه جاى آنكه او مخالفت تو را بشنود و خود استعداد حرب نموده متوجّه اين‌جانب شود . امّا هرگاه كه به گوش او رسد كه ما در مقام اطاعت و بندگى او ثابت‌قدم‌ايم ، يقين كه او از اين معنى تغافل مىزند و خاطر خود جمع كرده به كار ديگرى مشغول مىشود . و حوادث روزگار را هيچ‌كس نمىداند كه فردا چه بازى مىكند روزگار . و اگر بالفرض و التقدير [ 124 ب ] بر مصر آيد ، با او در سر يك نيشكر ، من كه نجم الدّين ايوب‌ام ، تا به كشتن همراهى مىكنم و نمىگذارم تا مقدور من است كه او يك نيشكر را از ولايت مصر متصرّف شود . امّا تا رفع اين بليه به تدبير و رأى توان نمود ، چه لازم است كه اوّل خود را با ولىنعمت خود در مقام منازعت و مخاصمت بايد . » ملك صلاح الدّين رأى پدر را پسنديده و همچنان عريضه‌اى نوشت و بر دست يكى از موالى خود ، نجاب نام ، به خدمت او فرستاد . آخر الأمر ، همچنان‌كه نجم الدّين ايّوب گفته بود ، ملك نور الدّين بعد از اطّلاع بر مضمون آن عريضه خاطر از رهگذر ايشان جمع نموده به مهمّات ديگر پرداخت ، تا آنكه اجل موعود به او رسيد و صلاح الدّين را از وى آسيبى نرسيد . بعد از فوت او ملك صلاح الدّين بر تمام بلاد استيلا يافت . و از جمله وقايع اين سال آنكه دو كشتى از كشتىهاى ملك نور الدّين كه از مصر به جانب شام مىآمدند ، در حوالى مدينهء لازقيه به زمين نشستند و فرنگان مدينهء لازقيه تمامى اموال آن