قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3259
تاريخ الفي ( فارسى )
ذكر وقايع سال پانصد و پنجاه و هفتم از رحلت خير البشر « 1 » در جمعهء اوّل ماه محرّم اين سال صلاح الدّين يوسف بهواسطهء مبالغهء بسيار ملك نور الدّين محمود خطبهء علويهء مصر قطع نمود و خطبه به نام المستضيئى بامر اللّه عباسى خواند و در اين باب مكرّر ملك نور الدّين به صلاح الدّين نوشت و صلاح الدّين از ترس آنكه مبادا بعد از قطع خطبهء عاضد لدين اللّه ، ملك نور الدّين قصد وى نموده مصر را از وى بگيرد ، اصلا ميل آن نداشت كه خطبهء آن از مصر قطع شود ؛ بهواسطهء آنكه با خود قرار داده بود ، كه اگر احيانا ملك نور الدّين قصد من كند به استظهار قوّت عاضد لدين اللّه مدافعه نمايد . بنابراين ، هربار در جواب ملك نور الدّين مىنوشت كه « چون اهالى مصر به خلفاى علويه ميل تمام دارند ، قطع خطبهء ايشان از اين ديار مىترسم كه موجب فتنه شود ، كه دفع آن بهآسانى ممكن نباشد . » امّا ملك نور الدّين اين عذر قبول نداشته ، در آن باب مبالغهء بسيار نمود و صلاح الدّين چون ظاهرا نايب او بود ، مخالفت ظاهر نتوانست كرد و جرئت بر قطع خطبه از ترس غوغاى عام نيز نتوانست نمود و در آن باب با امراى خود مشورت كرد كه به يك بار شخصى از عجم كه به امير عالم « 2 » شهرت داشت در آن مجلس حاضر شد . و چون ايشان را در باب خطبهء عبّاسيّه خواندن متفكّر و متأمّل يافت ، او فى الحال قبول اين معنى نموده و گفت : « من خطبه مىخوانم . » و صلاح الدّين از اين جهت بسيار خوشحال شد . « 3 »
--> ( 1 ) . ق : عليه و آله التحيّة من الملك الاكبر . ( 2 ) . به تصريح ابن خلدون ، امير العالم يكى از علماى ايرانى معروف به خبوشانى بود كه روز جمعه پيش از خطيب به منبر رفت و خليفهء عباسى را دعا گفت و كسى بر او خرده نگرفت . - العبر ، ترجمهء آيتى ، ج 4 ، ص 435 . ( 3 ) . مزد اين كار ، خلعتهاى گرانبهاى خليفه بود كه توسط عماد الدّين صندل خادم ، از خواص مستضيئى بامر اللّه ، به مصر رفت .