قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3234

تاريخ الفي ( فارسى )

اطّلاع بر حقايق جميع ملل و نحل عالم و بر احوال مذاهب بنى آدم و قوّت ترجيح هريكى بر ديگرى به اقامهء ادلّه و براهين از طرفين ، مردم آن زمانه - چنانچه رسم جهّال است - او را متهم به مذهب ملاحدهء اسماعيليه داشتند ، امام از جهت رفع آن توهّم ، روزى بر منبر رفت و بر آن طايفه لعنت و نفرين كرد . و چون اين خبر به محمّد بن حسين رسيد ، يكى از فداييان خود را به رى نزد امام فرستاد و گفت كه « اگر تو فخر رازى را به اين قلعه مىرسانى ما همه محكوم حكم و مأمور امر وى مىگرديم ، و اگر او را نتوانى آورد ، پس او را بترسان كه ديگر زبان به طعن و لعن ما نگشايد ، كه اگر ساير خلايق به ما چيزها مىگفته باشند قصورى ندارد ، امّا وى مردى دانشمند و داناست و لعن و طعن او موجب تنفّر مردم از ما و مستلزم بطلان اعتقاد ما در نظر خلايق خواهد بود . » آن فدوى به زىّ فقيهان در رى به خدمت فخر رازى رسيد و التماس آن نمود كه نزد ايشان وجيزهء فقه شافعى بخواند . فخر رازى اجابت نمود . و آن شخص مدّت هفت ماه هرروز از وجيز درس مىخواند و منتظر وقت مىبود كه او را تنها يافته پيغام محمّد بن حسن برساند . و در اين مدّت نشد كه فخر رازى را توان تنها يافت . تا آنكه بعد از انقضاى مدّت مذكور روزى فخر رازى تنها در خلوت بود و خادمى را جهت طعام به خانهء خود فرستاد . آن ساعت فقيه فدوى به در خانقاه رسيده از خادم پرسيد كه « مولانا كجاست ، و نزد او كيست ؟ » گفت : « وى تنها در خلوت است . » فقيه مزوّر به خادم گفت كه « ملتمس من آن است كه تو ساعتى در طعام آوردن درنگ كنى تا من چند مسئلهء مشكله دارم در خلوت از ايشان تحقيق نمايم . » خادم قبول كرد . فقيه خود را به آن خانه رسانيد . در خانه را از پشت بست و كاردى چون قطره آب كشيد و قصد فخر رازى نمود . و چون نظرش بر آن شخص افتاد كه كارد كشيده متوجّه اوست ، سراسيمه و مضطرب شده گفت : « اى مرد ! از من چه مىخواهى ؟ » فدايى گفت : « آنكه شكم مولانا را از سينه تا ناف بدرم . چرا بر منبرها ما را لعنت مىكنى ؟ » اين كلمه را بگفت و خود را به او رسانيده بر سينهء او نشست . فخر رازى بنياد تضرّع و زارى كرد و از وى زنهار خواست و گفت : « بعد از اين مرتكب اين نوع امر قبيح نخواهم شد و توبه كردم . » فدايى گفت : « توبهء شما درست نيست ؛ چرا كه شما حيله بسيار مىدانيد . چون از چنگ من رهايى مىيابيد ، كفّارهء سوگند داده ، باز به كار خود مشغول خواهيد شد . » فخر رازى آن‌مقدار سوگندهاى مغلظّه ياد كرد كه بر آن فدايى يقين شد كه او بعد از اين گرد آن كار نخواهد گشت . پس از روى سينهء فخر رازى برخاست و بر وى سلام كرد و گفت : « مترس و از من ايمن باش كه از حضرت اجازهء كشتن تو نبود ، و الّا تو را در يك قدم كشته بودم . اكنون حضرت تو را درود و سلام مىفرستد و به صحبت تو شوق بىحدّ دارد و مىگويد كه ايشان عنايت فرموده در الموت تشريف آورده