قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2988

تاريخ الفي ( فارسى )

القصّه امير عماد الدّين اتابك باوجودآنكه لشكر چندان نداشت ، محض تدبير ملوكانه آن چنان كرد كه قيصر روم بعد از بيست و چهار روز كه در نواحى قلعهء شيزر توقف نموده بود ، منجنيق‌ها را همچنان به حال خود گذاشته طبل رحيل كوفته به جانب قسطنطنيه روان شد . امير عماد الدّين از عقب وى درآمده آنچه توانست تقصير نكرد . و اسباب و اموال بسيار از مردم قيصر گرفت . و امّا احوال آن جماعت روميه كه قيصر ايشان را با اسيران شهر بزاعه در قلعهء أثارب گذاشته بود ، بر اين منوال گذشت كه چون قيصر از اثارب متوجّه شيزر شد ، امير اسوار ، والى حلب ، با لشكرى آراسته از حلب بيرون آمده آن‌چنان خود را به قلعهء اثارب رسانيد كه روميان را گمان نبود . القصّه ، تمامى مردم قيصر را به قتل رسانيد و اسيران اهل اسلام را خلاص كرد و اموال بسيار از آن قلعه به دست امير اسوار افتاد . و امّا ماجراى قاضى كمال الدّين كه از قبل اتابك امير عماد الدّين پيش سلطان مسعود به جهت طلب لشكر رفته بود . چنين آورده‌اند كه اوّلا سلطان مسعود در باب فرستادن لشكر به مدد امير عماد الدّين اتابك تغافل ورزيد ، و چون قاضى كمال الدّين اين معنى را از سلطان مسعود يافت ، جمعى از فقها و صلحاى بغداد را برآن‌داشت كه روز جمعه ، در جامع بغداد خطبا را از خطبه خواندن مانع آيند و بر ضعف اسلام و استيلاى كفر توجّه و زارى كنند . بنابراين ، يكى از آن فقها روز جمعه ، [ 64 الف ] كه رعايت بيشتر يافته بود ، در وقت نماز جمعه پيراهن خود را پاره كرده بنياد گريه و زارى نهاد و تأسّف بر ضعف اسلام و قوّت كفر نمود . مردم از سخنان رقّت‌آميز او در ناله و زارى درآمدند ، چنانچه فرياد كلمهء « وا اسلاما » در شهر فروگرفت و فتنهء عام به‌هم رسيد و مردم شيون‌كنان روى به دار الإماره نهادند . چون سلطان مسعود بر حقيقت حال اطّلاع يافت ، كس به طلب قاضى كمال الدّين شهرزورى فرستاده گفت « اى قاضى ، اين چه فتنه و شور است كه به‌هم رسانيده‌اى ؟ » گفت « من از اين غوغا هيچ خبر ندارم . در منزل خود بودم ، امّا چون مسلمانان جميع بلاد در اين مصيبت شريك‌اند ، اگر بر استيلاى كفر و ضعف اسلام بنالند گناه من چه باشد ؟ » القصّه ، قاضى مكرّر مضمون ضعف اسلام و استيلاى كفر را به عبارات مغلّظه به نوعى ادا نمود كه سلطان را غيرت اسلام به حركت آمد كه به قاضى گفت : « اكنون اين مردم را تسلّى داده بازگردان و فردا در ديوان حاضر شو كه لشكرى چنان كه خواهى به تو همراه كنم . » قاضى كمال الدّين دعا و ثناى سلطان گفته از مجلس بيرون آمد و مردم را تسلّى داده بازگردانيد . روز ديگر ، على الصباح ، قاضى كمال الدّين در ديوان حاضر شد . سلطان فرمود تا امرا در مقام تهيه و اسباب لشكر شدند و جمعى را حوالى قاضى فرمود .