قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2989

تاريخ الفي ( فارسى )

از قاضى مذكور منقول است كه مىگويد چون من پاره‌اى از سپاه سلطان را كه همراه من تعيين كرده بودند مشاهده كردم ، با خود گفتم كه اگر اين جماعت در ولايت موصل درآيند و طمع در آن ولايت نمايند دفع ايشان از فرنگان مشكل خواهد بود . بنابراين ، مضمون را به نصير الدّين - كه نايب عماد الدّين بود در موصل - نوشته ، اعلام نمودم . او در جواب من نوشت كه « اين بلاد چون از دست ما البته مىگيرند ، اگر مسلمانان بگيرند بهتر كه كفّار در بلاد اسلام استيلا يابند . » چون جواب نصير الدّين به من رسيد ، من در مقام جدّ و اهتمام شده مردم را در بيرون رفتن تحريص مىكردم كه در اثناى اين حال مكتوب امير عماد الدّين زندگى مشتمل بر فتح فرنگ از شام به من رسيد . در آنجا نوشته بود كه « احتياج به لشكر آوردن نيست . » قاضى گويد چون من مضمون آن مكتوب را به عرض سلطان رسانيدم ، سلطان فرمود كه هرچند فرنگان مغلوب شدند ، اكنون اين لشكر را چون نيّت جهاد كفّار استعداد نموده‌اند ، از رفتن به آنجا ناچار است تا بالكليّه آن جماعت را مستأصل ساخته شرّ ايشان را از سر مسلمانان بازدارند . آخر الأمر ، قاضى به خدمات بسيار لايقه نسبت به سلطان و اركان دولت نمود و آن لشكر فرستادن را بر طرف ساخته به جانب موصل مراجعت كرد . و از جمله وقايع اين سال آنكه ميان سلطان مسعود و ملك داود محاربه ، واقع شد . تفصيل اين مجمل آنكه چون راشد باللّه از بغداد به موصل رفت و از آنجا عنان عزيمت به صوب آذربايجان منعطف داشت ، چون به مراغه رسيد جماعتى از امرايى كه از سلطان مسعود متوهّم بودند مثل امير منكوبرس ، صاحب فارس ، كه نايب او امير بوزأبه در خوزستان بود ؛ و همچنين امير عبد الرحمان [ بن ] طغايرك ، صاحب خلخال ؛ با ملك داود ، پسر سلطان محمود ، اتفاق نموده كس پيش راشد باللّه فرستاده پيغام دادند كه « مصلحت آن است كه ما با يكديگر عهد و پيمان نموده سلطان مسعود را از ميان برداريم ؛ و مقتفى باللّه را از خلافت عزل نموده باز تو را بر مسند خلافت بنشانيم . » چون اين پيغام به راشد باللّه رسيد ، به قصد ملاقات ملك داود متوجّه خوزستان گرديد . قبل از رسيدن راشد باللّه به ملك داود ، سلطان مسعود با لشكرى انبوه متوجّه دفع جمعيت آن جماعت شد و در حدود خوزستان آتش قتال ميانهء ايشان بالاگرفت . در آن معركه نسيم نصرت و ظفر بر پرچم علم سلطان مسعود وزيده امير منكوبرس اسير شد ؛ و ملك داود از معركه گريخته روى به همدان نهاد ؛ و امير بوزأبه و امير عبد الرحمان با فوجى آراسته كنار معركه ايستاده بودند كه يكباره نظر ايشان بر سلطان مسعود افتاد كه با جماعتى اندك ايستاده و سپاه او روى به تاراج آورده‌اند و از وى جدا شده‌اند . ايشان اين معنى را غنيمت دانسته بر سلطان