قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3130
تاريخ الفي ( فارسى )
كه براى تو و پسرت بههم رسيده ؟ تو هيچ فكر نمىكنى ؟ در دفع اين امر قبيح نمىكوشى ؟ » عباس گفت : « دفع اين چگونه توان كرد ؟ » مؤيّد الدّوله ابن منقذ [ 95 ب ] گفت كه « دفع اين تهمت از شما بىقتل ظافر « 1 » ممكن نيست . » بنابراين عباس در باب قتل ظافر باللّه به جدّ شده با پسر خود ، نصر ، در آن باب مشورت نمود . و نصر نيز چون از شنيدن آن كلمه ، كه « قصبهء فيوب در مهر تو بسيار كم است . » بسيار آزردهخاطر مىبود ، بر قتل ظافر باللّه اتّفاق نموده قرار به آن دادند كه ظافر باللّه را به رسم مهمانى به خانهء خود طلبيده به قتلش رسانند . بنابراين در ماه محرّم اين سال نصر پيش ظافر باللّه رفته التماس آن نمود كه « اگر خليفه بنده خانه را به قدوم مسرت لزوم خود مشرّف سازند ، بسيار مرحمت و بندهنوازى خواهد بود ؛ چه ، من فكر ضيافت ايشان كردهام . » ظافر باللّه چون از جوان خود [ ؟ ] كه به منزلهء جانش بود ، اين كلمه شنيد ، آن را از جمله نعم غيرمترقبه دانسته شبى با جمعى قليل از قصر خلافت فرود آمده به منزل نصر رفت . و نصر به اتّفاق پدرش جمعى را در كمين نگاهداشته بود كه چون ظافر باللّه به آنجا رسد كارش را تمام سازند . القصّه ، ظافر باللّه را با جميع خادمان كه همراه داشت كشته در همان خانه دفن نمودند . غير از يك خادم كوچكسال ، كه در آنوقت كسى به او نپرداخت و خود را در گوشهاى پنهان ساخته تمامى حالات را مشاهده مىنمود و ديد كه ظافر باللّه را در كجا دفن كردند . و چون عباس حال از رهگذر ظافر باللّه جمع ساخت ، همان لحظه سوار شده به در قصر رفت و خادمان قصر را طلبيده گفت كه « خليفه را خبر كنيد كه عباس جهت مهمّ ضرورى در اين محل آمده . » خادمان چون از بيرون رفتن ظافر باللّه - كه پنهانى با بعضى محارم بيرون رفته بود - خبر نداشتند ، به اندرون رفتند كه دعاى عباس وزير برسانند كه شايد مهم ضرورى داشته باشد . امّا هرچند در اندرون تحقيق و تفحّص نمودند ظافر باللّه را نيافتند . و عباس هر ساعت در بيرون اضطراب مىنمود كه « زود خليفه را خبر كنيد . » بنابراين اهالى حرم سراسيمه شدند . و هيچكس را از حقيقت حال خبر نبود ، كه در اين اثنا آن خادمك كوچك كه خود را پنهان ساخته بود ، به قصر خلافت رسيد و حقيقت حال را به مردم حرم بازگفت . و چون اهل حرم دانستند ، خادمان را گفتند كه « به عباس بگوييد كه خليفه را از پسر خود بطلب كه از اينجا او خليفه را به مهمانى برد . » و چون عباس اين جواب شنيد ، دانست كه اهل حرم بر حقيقت حال اطّلاع يافتهاند . حيا و شرم را به يكسو نهاده به اندرون حرم درآمد و [ دو ] برادر « 2 » ظافر باللّه را بهدرآورده از ايشان پرسيد كه « امير المؤمنين كجاست ؟ » ايشان گفتند كه « پسر تو بهتر مىداند كه حالا همراه او به
--> ( 1 ) . در متن : ظاهر . ( 2 ) . به اسامى يوسف و جبريل .