قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3080
تاريخ الفي ( فارسى )
كردند و در شانزدهم ماه ربيع الآخر به پاى قلعه فرود آمدند و منجنيقها نصب نموده تا مدّت يك ماه جنگ قايم بود . آخر الأمر ، سپهسالار سلاطين سلجوقى كه خمارتاش نام داشت ، كس به الموت فرستاده پيغام داد كه « مناسب آن است كه مردم خود را ازين قلعه بطلبيد ، و الّا عن قريب است كه همه به قتل خواهند رسيد . » محمّد بن كيابزرگ به سخن ايشان التفات نكرده كس پيش اهالى قلعه فرستاده ايشان را دلدارى داد . و چون امير خمارتاش ديد كه بهزور و تدبير كار پيش نرفت ، بالضّروره بازگشت و در منصّف شهر شعبان سال سابق يا اين سال ، على اختلاف المورّخين ، سلطان سنجر آذرى سپهسالار على طوسى را با كيا حسين بن عبد الجبار به الموت فرستاد كه « معتقد شما چيست ؟ » ايشان در جواب نوشتند كه « معتقد ما آن است كه خداى واجب الوجود - يعنى آنكه در وجود خود محتاج به هيچكس نيست - هست و يكى است و او را ببايد شناخت . و خود نظر درست آن باشد كه موافق قول خداى تعالى و رسول او باشد . و مراعات احكام شرع بدان وجه كه امر حقّ تعالى بدان ناطق است و اخبار رسول ، صلّى اللّه عليه ، بدان صادر و واجب است و به هرچه در مبدأ و معاد و ثواب و عقاب و صفات قيامت و آخرت كه حق سبحانه تعالى از قرآن مجيد ذكر آن كرده و پيغمبر ما مطابق و موافق آن فرموده ايمان و ايقان داشتن لازم و واجب است . و هيچكس را نرسد كه براى خود در حكمى از احكام خداى تعالى و رسولان او ، صلّى اللّه عليهم ، تصرّف كند يا حرفى از آن تا به قيامت بگرداند . آنچه معتقد و دين ماست در اصول و فروع اين است كه گفتيم ، و الّا دانشمندى بفرستيد تا از طرفين بعد از گفتگو و مباحثه از روى انصاف آنچه حق باشد ظاهر گردد . » و روز يكشنبهء ماه ربيع الآخر اين سال محمّد بن كيابزرگ اميد از قلعه الموت بيرون آمده به قصد ديدن دزها نخست به دز دربند كه به تجديد عمارت يافته بود رفت ، و از آنجا به دز كريم آمد ، و از آنجا به دز منصورآباد ، و از آنجا به سرسيم كهور شد ، و از آنجا به دز رى رفت و تمامى قلاع خود را به نظر درآورد . و در روز يكشنبه سلخ ذيحجهء اين سال ، هادى كيا پسر هاشم ارسحاوان « 1 » و كرجيا با لشكرى گران بر كافران و آن نواحى آمدند و رفيقان ايشان را هزيمت داده ، هادى كيا را با شش نفر ديگر از بزرگان آن قوم اسير كرده به الموت رسانيدند . و در اين سال علىّ بن دبيس در اسدآباد فوت شد . و محمّد بن صالح طبيب را به قتل او متهم داشتند . آخر الأمر ، طبيب بعد از وى به اندك روز وفات يافت . و در محرّم اين سال يوسف دمشقى در مدرسهء نظاميهء بغداد بدون رخصت خليفه
--> ( 1 ) . ق : ارسما و اسان .