قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2973
تاريخ الفي ( فارسى )
سفّاح و منصور ؛ و واثق و متوكّل . و امّا سه برادرى كه هرسه خلافت كردند عبارت بودند از امين و مأمون و معتصم ، كه هرسه پسر رشيد بودند ، همچنين مكتفى و مقتدر و قاهر پسران معتضد ؛ و راضى و متقى و مطيع ، كه پسران المقتدر بودند . و در بنى اميّه چهار برادر پىدرپى به مرتبهء سلطنت رسيدند : وليد ، سليمان ، يزيد و هشام ، پسران عبد الملك مردان . چون خلافت بر مقتفى لامر اللّه قرار يافت ، امير عماد الدّين اتابك زنگى ، كمال الدّين محمّد بن عبد اللّه شهرزورى را به رسم رسالت به بغداد فرستاد ، و راشد باللّه نيز يك كس را همراه به بغداد فرستاد . چون ايشان به بغداد رسيدند وكلاى خليفه مقتفى لامر اللّه مطلقا به فرستادهء راشد التفات نكردند و از وى بترسيدند كه براى چه آمده . امّا ايلچى امير عماد الدّين را در ديوان خلافت حاضر ساخته به او گفتند كه « با امير المؤمنين بيعت كن . » او گفت : « امير المؤمنين در موصل نزد ماست و بيعت او در گردن جميع خلايق است ، ما چگونه به اين بيعت تن دهيم ؟ » بنابراين ، ميانهء كمال الدّين شهرزورى و وكلاى خليفه مقتفى لامر اللّه ، در ديوان خلافت ، در سر اين بحث بسيار شد . آخر الأمر ، آن روز همچنان نامشخّص ماند و ايلچى امير عماد الدّين اتابك زنگى با مقتفى لامر اللّه بيعت نكرده به منزل خود رفت . و از وى منقول است كه چون شب درآمد يكى از پيرزنانى كه خدمت دار الخلافه را مىكرد ، به نزد من آمد و از زبان مقتفى لامر اللّه اظهار عتاب و گلهء بسيار كرد . و بعد از عتاب و خطاب ، باز از زبان مقتفى لامر اللّه نقل كرد كه « اگر قاضى كمال الدّين شهرزورى در سر ديوان با من بيعت مىكرد ، من او را چندان رعايت مىكردم كه زياده از آن متصوّر نبود . » و چون من اين مژده شنيدم ، به آن عورت گفتم كه « بندگى من به باريافتگان بارگاه خلافت برسان و از زبان من بگوى كه من ان شاء اللّه فردا در سر ديوان آنچنان كارى بكنم كه خليفه از من راضى و شاكر گردد . » پس على الصباح ، باز من به ديوان خلافت رفتم و بعد از ساعتى باز به اشارهء مقتفى لامر اللّه از من بيعت او خواستند . من در جواب گفتم كه « من مردى فقيه و قاضىام ، تا خلع خليفهء مقدّم بر من ثابت نشود بر بيعت مؤخّر چگونه اقدام توانم نمود ؟ » چون وكلاى مقتفى كلمهء ملايم از من شنيدند ، فى الحال ، جمعى كثير با محضرى كه سلطان مسعود به خطوط علما و قضات و مفتيان در باب خلع راشد باللّه درست كرده بود ، حاضر ساختند . و چون من آن محضر را مطالعه كردم و از گواهان شنيدم كه جمهور علماى دار الخلافهء بغداد بر خلع راشد باللّه فتوى دادهاند ، گفتم : « در خلع او هيچ شكّ نيست ، ليكن ما را از اين دعوت حظّى و نصيبى مىماند . چون اين كلمه از زبان من به سمع مقتفى لامر اللّه رسانيدند ، فى الحال ، از اندرون توقيعى بيرون آمد كه از جايگير خاصّهء [ 60 الف ] خليفه ، صريفين « 1 » و درب هارون و
--> ( 1 ) . هرسه نسخه : سيفى . صريفين يا صريفون قريهاى در نزديكى عكبر ابررود دجيل - ياقوت ، معجم البلدان .